بخش ۴۵ - داستان حاجی و صوفی
مردی کعبهرو قصد رفتن به حج کرد. پول اضافهای که داشت را خواست به کسی بسپارد؛ با خود اندیشید که بهترین شخص برای امانتداری صوفی آزادمردی است که به دنیا پشت پا زده است. پولهایش را به او سپرد و به حج رفت. صوفی هم در این مدت تمام پولها را صرف عیش و نوش کرد. حاجی برگشت و به سراغ صوفی رفت و امانتش را بازخواست و اصرار کرد. صوفی گفت که دست از لجبازی بردار که چیزی ندارم به تو بدهم. صوفی، صاحبزر را متهم کرد که او را آلوده گناه کرده است. حاجی که دید صوفی چیزی ندارد گفت به شرط آنکه دست از تظاهر برداری و خود را تارک دنیا نشان ندهی میبخشم و حلال میکنم. نظامی در ابیات بعدی پند میدهد که دین و ایمان تو مانند آن کیسه زر است که نباید به هیچکس اعتماد کنی و اختیارش را به کسی بدهی. (دین سَرهنقدیست به شیطان مده) و (معتمدی بر سر این خاک نیست) که اگر اعتماد کردی و سپردی؛ خود مقصر و مسؤول آن هستی (ای خواجه! غرامت توراست)
کعبهروی عزم ِ ره آغاز کردقاعدهٔ کعبهروان ساز کرد
شخصی قصد رفتن به حج و کعبه را داشت، رسم حاجیان را بنا کرد و آماده سفر شد.
زآنچه فزون از غرضِ کار داشتمبلغِ یک بدرهٔ دینار داشت
«فزون از غرضِ کار» یعنی پسانداز و پول اضافهای که داشت
گفت فلان صوفیِ آزادمردکهآستی از عالم کوتاه کرد
(با خود)گفت: فلان صوفیِ آزادمرد که ترک دنیا کرده است. (آستی و نیز آستن مخفف آستین است و آستین کوتاه کردن یعنی پشت پا زدن و چشم پوشیدن)
در دلم آید که دیانت در اوستدر کس اگر نیست امانت در اوست
دلم گواهی میدهد که آدم دینداری است، اگر دیگران امانتدار نیستند او هست.
رفت و نهانیش فرا خانه بردبدرهٔ دینار به صوفی سپرد
رفت و آن صوفی را بهدور از دیگران به خانه برد و کیسه دینار را به او سپرد.
گفت «نگه دار در این پرده رازتا چو من آیم به من آریش باز»
به او گفت: این راز را نگهدار و از این محافظت کن تا زمانیکه برگردم، آنرا به من بازگردانی.
خواجه رهِ بادیه را درگرفتشیخ زرِ عاریه را برگرفت
استاد راه سفر و بیابان را در پیش گرفت و صوفی آن زر امانتی را برداشت.
یارب و زنهار که خود چند بودتا دل درویش در آن بند بود
خدا میداند آن کیسه چند دینار بود که دل آن صوفی را ربود و گرفتار کرد!
گفت «به زر کار خود آراستمیافتم آن گنج که میخواستم
(صوفی با خود) گفت: به زر و پول کار خود را آراستهکردم و اوضاعم روبراه شد؛ یافتم آن گنجی را که میخواستم.
زود خورم تا نکند بستگیآنچه خدا داد به آهستگی»
زود آن را بخورم و خرج کنم تا آنچه خدا به آهستگی و بهآسانی به من داد، بستگی نکرده است. (بستگی: تعلق، علاقه || بندشدگی)
باز گشاد از گره آن بند رادادِ طرب داد شبی چند را
گره کیسه زر را گشود و حق طرب و عیش و لذت را چند شب بجا آورد.
جملهٔ آن زر که برِ خویش داشتبذل شکم کرد و شکم پیش داشت
هرچه زر و دینار بود، خرج شکم کرد و شکمپرستی پیشهکرد. (یا شکم را چاق کرد)
دست بدان حقهٔ دینار کردزلف بتان حلقهٔ زنار کرد
با دست کردن در آن کیسه زر، زلف بتان زیبارو را بهچنگ آورد و راه بیدینی در پیش گرفت.
خرقهٔ شیخانه شده شاخ شاختنگدلی مانده و عذری فراخ
خرقه شیخانه و صوفیانه او پارهپاره گشت و آنرا باخت ( و بیاعتبار شد) برای او یک دل غمگین ماند و شرمندگی فراوان.
صید چنان خورد که داغش نماندروغنی از بهرِ چراغش نماند
(با آن پول) چنان خورد و شکم را از (داغ و) عزا درآورد و شهوت راند که (داغ و) نشانی از صید (پول) بجای نگذاشت و دیگر توان شهوترانی نداشت.
حاجی ما چون ز سفر گشت بازکرد بران هندوی خود ترکتاز
حاجی ما وقتی که از سفر برگشت، با شتاب به سوی آن هندو تاخت.
گفت بیاور به من ای تیزهوشگفت چه؟ گفتا زر، گفتا خموش
گفت بیاور و آنرا به من ده ای آدم دانا! گفت: چه؟ گفت: زر؛ صوفی گفت: ساکت باش.
در کرم آویز و رها کن لجاجاز ده ویران که ستاند خراج؟
بخشنده باش و لجبازی را رها کن؛ از آدم بیچیز و از ده خراب چه کسی خراج و مالیات میگیرد؟!
صرف شد آن بدره هوا در هوامفلس و بدره ز کجا تا کجا؟
آن کیسه زر خرج شد با آرزو از پی آرزو؛ آدم بیچیز و فقیر کجا و بدره زر کجا؟!
غارتی از تُرک نبردهست کسرخت به هندو نسپردهست کس
تا حالا هیچکس از ترک، غارت نبرده است، کسی به هندو رخت و اسباب و کالا به امانت نمیسپارد.
رکنی تو رکن دلم را شکستخردم از آن خرده که بر من نشست
پولی که به من سپردی ایمانم را بر باد داد و از آن گناهی که بر من نشست خرد شدم. (رُکنی یعنی زر رکنی و خالص، منسوب به رکنالدوله دیلمی است، رکن دل یعنی ایمان)
مال به صد خنده به تاراج دادرفت و به صد گریه به پا ایستاد
مصرع دوم یعنی به رسم و آداب صوفیان در گوشهای به پای ایستاد و منتظر بخشایش و آشتی ماند.
گفت کرم کن که پشیمان شدیمکافر بودیم و مسلمان شدیم
گفت: بخشش کن که پشیمان شدیم، تا امروز کافر بودیم و امروز مسلمان شدیم.
طبع جهان از خلل آبستن استگر خللی رفت خطا بر من است
طبع و سرشت جهان بر نقص و خلل بنا نهاده شده است و اگر خطایی و اشتباهی رخ داده است گناه آن بر من است.
تا کرمش گفت به صد رستخیزخیز که درویش بپای است خیز
تا جایی که با صد قیامت، بخشش او حکم کرد که درویش بهپای ایستاده، برخیز!
سیم خدا چون به خدا بازگشتسیم کُشی کرد و ازاو درگذشت
پول و دارایی خدا چون به خدا بازگشت؛ سخاوت کرد و او را عفو کرد. (سیمکُشی: بذل و بخشش)
ناصح خود شد که بدین در مپیچهیچ ندارد چه ستانم ز هیچ؟
خود را پند داد که این خواست و حرف را ادامه مده؛ هیچ ندارد، از هیچ چه بگیرم؟
زو چه ستانم؟ که جوی نیستشجز گرویدن گروی نیستش
از کسی که ریالی ندارد، چه بگیرم؟ از کسی که جز عذر و عذرخواهی هیچ ندارد!
آنچه از آن مال درین صوفی استمیم مُطَوّق الفِ کوفی است
این صوفی آنچه که اکنون از آن مال دارد یک میم تو خالی است و الفی ساده و دستخالی. منظور کلمه مال است که صوفی از آن فقط «ما» (ضمیر ما) را داشته است.
گفت نخواهی که وبالت کنموآنچه حرام است حلالت کنم
(پس به صوفی گفت) اگر میخواهی که تو را گناهبار نکنم و آنچه را که حرام است بر تو حلال کنم.
دست بدار ای چو فلک زرقساززآستن کوته و دست دراز
از اینکه خود را آستینکوته و قانع نشان دادن اما در عمل دستدرازی، دست بردار و همچون فلک حیلهگر مباش.
هیچ دل از حرص و حسد پاک نیستمعتمدی بر سر این خاک نیست
هیچ دلی از حرص و حسد پاک نیست، معتمدی در این سرای خاکی و دنیا نمییابی.
دین سره نقدیست به شیطان مدهیارهٔ فغفور به سگبان مده
دین تو، زر و نقدی ارزشمند است آنرا به ابلیس مسپار، بازوبند مرصّع و جواهرنشان شاهی را به سگبان مده. (یاره: بازوبند جواهرنشان)
گر دهی ای خواجه غرامت توراستمایه ز مفلس نتوان باز خواست
ای دوست گرامی و ارزشمند! اگر سپردی، غرامت با خود توست؛ از مفلس و بیچیز هیچ را نمیتوانی باز بخواهی.
منزل عیب است هنر توشه رودامن دین گیر و فرا گوشه رو
اینجا منزل عیب و نقص است تو هنر کسب کن و فضیلت و هنر را توشه کن، دامن دین را بگیر و فراگوشه رو.
چرخ نه بر بیدِرَمان میزندقافلهٔ محتشمان میزند
بیدرمان یعنی بیدرهمها و محتشم یعنی ثروتمند
شحنه این راه چو غارتگر استمفلسی از محتشمی بهتر است
وقتی که شحنه و نگهبان این راه، خود دزد است؛ پس مفلسی و بیبضاعتی از ثروتمندی و دارا بودن بهتر است.
دیدم از آنجا که جهانبینی استکهآفت زنبور ز شیرینی است
از روی جهانبینی و علم دیدم که بلای جان زنبور عسل، شیرینی اوست.
شیر مگر تلخ بدان گشت خودکز پس مرگش نخورد دام و دد
شاید شیر به این دلیل تلخ و بدمزه شد تا ددان و جانوران پس از مرگ او را نخورند!
شمع ز برخاستنی وا نشستمه ز تمامی طلبیدن شکست
شمع از برخاستن سوخت و ماه از تمامی طلبیدن روی به کاستی نهاد.
باد که با خاک به گرگ آشتیستایمن از این راه ز ناداشتیست
باد که در این دنیا در امان است از این است که چیزی از دنیا برنمیگیرد و تهیدست است. (گرگآشتی کنایه است از صلح آمیخته به جنگ، باد با خاک در جنگ و صلح است گاهی خاک را پراکنده و گاهی جمع میکند اما در پایان تهیدست میرود و به همین سبب ایمن است)
مرغِ شمر را مگر آگاهی است!کآفت ماهی درم ِ ماهی است
گویا مرغ ماهیخوار هم آگاه است و میداند که ماهیهای پولدار را میگیرد. (شَمَر یعنی آبگیر و مرغ شمر یعنی مرغ ماهیخوار. برق و تلألو پولک ماهی که باعث میشود مرغ ماهیخوار آنرا ببیند و شکار کند را نظامی به پول و درهم تشبیه کرده که آفت جان ماهی شده است)
زر که ترازوی نیاز تو شدفاتحهٔ پنج نماز تو شد
وقتی زر و پول معیار زندگی تو شد، دین تو را بر باد میدهد و فاتحه پنج نماز تو میشود.
پاک نگردی ز ره این نیازتا چو نظامی نشوی پاکباز
از راه این نیاز، پاک و وارسته نمیشوی، مگر آنکه همچون نظامی پاکباز شوی.