بخش ۴۷ - داستان پادشاه ظالم با مرد راستگوی
این داستان درباره اهمیت راستی و راستگویی در از بین بردن ظلم در جامعه است. داستان درباره حاکمی ظالم است که مانند حجّاجبن یوسف، ستمکار بوده و در میان مردم خبرچین گمارده است؛ پیر و جوان، روستایی و شهری از او ستم و جور دیدهاند؛ روزی یکی از خبرچینانش به او خبر میرساند که پیر دانایی (یا بزرگی) از او بد گفته است. جوانی خیرخواه که جان پیر را در خطر میبیند به پیر میگوید: «برای عذرخواهی به نزد حاکم برو» اما پیر نزد حاکم رفته و بجای عذرخواهی، در برابر او از حقایق جامعه و ظلمهای حاکم میگوید. پادشاه تحت تاثیر راستی آن پیر دانا قرار گرفته و شیوه حکومت خود را تغییر داده و حاکمی دادگر میشود. شاعر در ادامه میگوید که خدا یاریدهنده راستگویان است و در پایان، شعر و سخن نیکوی خود را نتیجه راستی و داشتنی دلی راست دانسته است.
پادشهی بود رعیتشکنوز سر حُجت شده حَجاجفن
یعنی آن حاکم و پادشاه، خود یک حجاج شده بود. حجاج به ظلم و شقاوت شناخته میشود، در اینجا وجهی دیگر یعنی جاسوسگماری در زمان حاکمیت او مورد نظر است.
هرچه به تاریک شب از صبح زادبر در او درج شدی بامداد
در همه جا جاسوس و خبرچین گمارده بود
رفت یکی پیش ملِک صبحگاهراز گشایندهتر از صبح و ماه
خبرچینی صبحگاه پیش آن حاکم رفت، شخصی بود رازگشایندهتر از صبح و ماه. (یعنی همچون صبح و ماه که چیزها را آشکار میکنند آن شخص خبرچین نیز همانگونه بود)
از قمر اندوخته شب بازیییوز سحر آموخته غمازییی
شببازی را از ماه و آشکار کردن را از صبح یاد گرفته بود.
گفت « فلان پیر تو را در نهفتخیرهکُش و ظالم و خونریز گفت»
به پادشاه گفت که فلان پیر دانا، در نهان و به دور از چشم تو از تو بد گفت و تو را ظالم و خونریز نامید.
شد ملک از گفتن او خشمناکگفت « هم اکنون کنم او را هلاک »
حاکم از این حرف خشمناک شد و گفت هماکنون او را هلاک میکنم.
نَطع بگسترد و بر او ریگ ریختدیو ز دیوانگیاش میگریخت
نطع و ریگ یعنی بساط گردنزدن (تا خون آن شخص در آنجا نریزد)
شد بِه بَر پیر جوانی چو بادگفت « ملک بر تو جنایت نهاد
جوانمردی به نزد پیر رفت و گفت پادشاه بر تو حکم جنایت گذاشته است.
پیشتر از خواندن آن دیو رایخیز و بشو تاش بیاری بجای»
پیش از آنکه آن دیوصفت تو را فرا بخواند برو و عذرخواهی کن. (بهجای آوردن: در اینجا یعنی جبران کردن)
پیر وضو کرد و کفن برگرفتپیش ملک رفت و سخن درگرفت
آن پیر وضو گرفت و کفن پوشید و پیش حاکم رفت و با هم سخن گفتند.
دست به هم سود شه تیزرایوز سر کین دید سوی پشت پای
پادشاه دست به هم سایید و از آن پیر از شدت کین و خشم روی برگرداند.
گفت «شنیدم که سخن راندهایکینهکِش و خیرهکُشم خواندهای
شنیدم یعنی شنیدهام
آگهی از مُلکِ سلیمانیامدیو ستمکاره چرا خوانیام؟
تو میدانی که فرمانروایی من همچون سلیمان است (و همچون او دادگر هستم)، چرا من را دیو ستمکاره نامیدهای؟
پیر بدو گفت «نه من خفتهامزانچه تو گفتی بَتَرَت گفتهام
پیر گفت: من نمردهام (و در اینجا حاضرم) آنچه گفتی از آن بدتر به تو گفتهام.
پیر و جوان بر خطر از کار توشهر و ده آزرده ز پیکار تو
پیر و جوان از خطر تو در امان نیستند، شهر و روستا از جنگ و پیکار تو آزرده و زخمی هستند.
من که چنین عیبشمار توامدر بد و نیک آینهدار توام
من که اینچنین عیبهای تو را میگویم و میشمارم و در بد و نیک (همچون آینه و در روبروی تو و با صداقت) عیبهایت را به تو نشان میدهم.
آینه چون نقش تو بنمود راستخود شکن آیینه شکستن خطاست
وقتی که آینه شکل و نقش تو را درست و راست به تو نشان میدهد خود را بشکن و خودپسند مباش، آینهشکستن کاری است خطا و اشتباه.
راستیام بین و به من دار هشگر نه چنین است به دارَم بکُش»
راستی و صداقت مرا ببین و هشیار باش اگر اینگونه نیست مرا به دار بکش.
پیر چو بر راستی اقرار کردراستیاش در دل شه کار کرد
وقتی آن پیر دانا بر راستی سخن گفت، صداقت او در دل پادشاه اثر گذاشت.
چون ملک از راستیاش پیش دیدراستی او کژی خویش دید
وقتی که پادشاه از راستی و صداقت او را بر خود پیشتر دید، آنگاه به اشتباه خود و کار غلط خود پی برد.
گفت « حَنوط و کفنش برکشیدغالیه و خلعتِ ما درکشید »
گفت او را از کفن بیرون بیاورید و خلعت و لباسی شایسته بپوشانید.
از سر بیدادگری گشت بازدادگری گشت رعیت نواز
از ظلم و ستم دست کشید و حاکمی شد دادگر و رعیتنواز.
راستی خویش نهان کس نکرددر سخن راست زیان کس نکرد
هیچکس راستی خود را نهان نمیکند، و هیچکس از گفتن سخن راست زیان نمیبیند.
راستی آور که شوی رستگارراستی از تو ظفر از کردگار
راستی پیشه کن تا رستگار و نیکبخت شوی، راستی از تو، مدد و پیروزی از خدا.
گر سخن راست بود جمله دُرتلخ بود تلخ که الحقُ مُر
اگر سخن راست همگی گوهر و مروارید است، تلخ است و گفتهاند «الحقُ مُرّ»
چون بهسخن راستی آری بهجایناصر گفتار تو باشد خدای
وقتی که سخن راست را گفتی، یاریدهنده گفتار تو خداست.
طبع نظامی و دلش راستندکارش ازین راستی آراستند
طبع (شعر و سخن) نظامی و دل او راست هستند؛ کار او از این راستی آراسته شد و رونق یافت.