بخش ۵۲ - مقالت هفدهم در پرستش و تجرید
این شعر درباره اهمیت خداشناسی و خودشناسی است و شاعر در این ابیات از کارهایی که مانع رشد معنوی انسان میشود او را آگاه میکند. شاعر از رها شدن از امور حقیر و کوچک میگوید و اینکه انسان دارای گنجی پرنور و ارزشمند است و باید سختی و رنج را بر خود روا دارد تا بهاین گنج برسد. شاعر آدمیان رباخوار و حریص را دچار یک کمبود و محرومی عنوان کرده و انسان را از این افراد برحذر میدارد و برای رسیدن به خرسندی و یک زندگی رضایتمندانه، مخاطب را به قناعت توصیه مینماید. شاعر در ادامه از اهمیت کمخوردن در حفظ تندرستی گفتهاست و همچنین به میانهروی و اعتدال در خنده و غم، و نیز کمک و یاری رساندن به یاران و دوستان در سختیها پند دادهاست.
ای ز خدا غافل و از خویشتندر غم جان مانده و در رنج تن
ایکسی که از خدا غافل گشتهای و از خویشتن، در غم جان و در رنج تن گرفتار شدهای.
این من و من گو که درین قالب استهیچ مگو جنبش او تا لب است
این خودپسندِ «من» گو که در این جسم است؛ هیچ مگو جنبشش تا لب بیشتر نیست (ادعای پوچ دارد)
چون خَم ِ گردون به جهان در مپیچآنچه نَه آنِ تو، به آن در مپیچ
مثل دایره آسمان به دنیا مپیچ و آنرا در آغوش مگیر؛ با چیزهایی که متعلق بهتو نیست خود را بیهوده سرگرم مکن.
زور جهان بیش ز بازوی توستسنگ وی افزون ز ترازوی توست
زور دنیا از زور تو بیشتر است و سنگش از ترازوی تو بزرگتر است.
قوّت کوهی ز غباری مخواهآتش دیگی ز شراری مخواه
زور جابجا کردن کوهی را از کاهی مخواه؛ گرم کردن یک دیگ بزرگ را از یک جرقه و شرار کوچک آتش انتظار نداشتهباش.
هر کمری کان به رضا بستهشداز کمر ِخدمتِ تن رستهشد
کسی که قناعت و رضا پیشهکرد؛ از بندگی و اسارت تن، رها و آزاد گشت.
حرص رباخواره ز محرومی استتاج رضا بر سر محکومی است
حرص آدم رباخوار و نزولخوار از محرومی و بدبختی و فلاکت است؛ تاج خرسندی و شادی بر سر قناعت و آدم قانع است. (رباخوار یعنی شخص، گروه یا نهادی که دیگران را با دادن وام و قرض با سود، گرفتار و اسیر قوانین خود مینماید و و وارد شدن بهاین عمل در دین اسلام حرام گشتهاست)
کیسهبُرانند درین رهگذرهرکه تهیکیسهتر آسودهتر
در این رهگذر کیسهبُرها و دزدها کمین کردهاند؛ هرکس نادارتر و تهیکیسهتر است، آسایش بیشتر دارد.
محتشمی، دردسری میپذیرورنه برو دامن افلاس گیر
(اگر) محتشم و ثروتمند هستی با دردسرهای آن هم بساز وگرنه برو و تهیدست باش
کوسهٔ کمریش دلی داشت تنگریشکشان دید دو کس را به جنگ
مرد کوسهای بود که از کمموییِ صورتش غمگین بود تا این که دو شخص را دید که در جنگ، ریش هم را میکشیدند
گفت « رخم گرچه زبانیفَش استایمنم از ریشکشان هم خوش است»
(کوسه) گفت: اگرچه صورتم مثل زبان، بیموست؛ از این آسودهام که کسی ریشم را بکشد.
مصلحت کار در آن دیدهاندکز تو خر و بار تو ببریدهاند
(پس تو هم از کمبضاعتی غمگین مشو) زیرا مصلحت تو در این بوده است که رنج خر و بار را از تو کم کنند.
تا تو چو عیسی به درِ دل رسیبی خر و بی بار به منزل رسی
تا همچون عیسی به درگاه دل برسی و بیزحمت ثروت و خر و بار به مقصد برسی
مؤمنی اندیشهٔ گبری مکندر تنکی کوش و ستبری مکن
تو مؤمن هستی، بهکار و اندیشه بیدینان مپرداز؛ در ملایمت و تنکی بکوش و درشتی و ستبری را کنار بنه.
موج هلاکست سبکتر شتابجان ببر و بار درافکن به آب
این زندگی موج هلاک است پس با بار سبکتر و کمتر برو و بار را در آب بیفکن تا جان سالم به در ببری
به که تهیمغز و خراب ایستیتا چو کدو بر سر آب ایستی
اگر مانند کدو، خالی هستی بهتر است زیرا بر سر آب میایستی
قدر به بیخوردی و خوابی دَرَستگنج بزرگی به خرابی دَرَست
ارزش و مرتبه انسان در رنج و سختی است نه در تنپروری؛ گنج بزرگی در ویرانه و خرابیاست.
مردهٔ مردار نهای چون زغنزاغ شو و پای به خون در مزن
یعنی زغنِ مردارخوار نباش؛ مثل پرنده زاغ باش که سرخی پایش از خودش است نه از پای زدن در خون مردار. (مراد از زاغ نوعی پرنده است که پاهایی سرخ دارد با کلاغ فرق دارد)
گر تن بیخون شدهای چون نگارایمنی از زحمت مردار خوار
اگر تو مثل پیکر و نقاشی، بیخون هستی از زحمت مردارخواران در امانی (منظور از مردارخواران، دنیاپرستان است و خون در اینجا یعنی ثروت و مال دنیا)
خون جگری دان به شرابی شدهآتشی از شرم به آبی شده
خون جگری دان به شرابی شده؛ آتشی که از شرم به آبی شده.
تا قَدَری قوّتِ خون بشکنیضربت آهن خوری ار آهنی
تا مقداری غلبه خون را کم نمایی سختی آهن را نیاز داری حتی اگر آهن باشی.
خو مبُر از خورد به یکبارگیخرده نگهدار به کمخوارگی
یکباره و تماما، خوردن را نیز کنار مگذار طوریکه اصلا هیچ نخوری، خرده نگهدار به کمخوارگی.
شیر ز کم خوردن خود سرکش استخیره خوری قاعدهٔ آتش است
سرکش در اینجا یعنی گردنفراز
روز به یک قرصه چو خرسند گشتروشنی چشم خردمند گشت
روز به این دلیل که کمخور است روشنیبخش شده است. (منظور از یک قرصه نان، خورشید است)
شب که صبوحی نه به هنگام کردخون زیادش سیهاندام کرد
شب که صبوحی بیوقت خورد، از آنرو خون زیاد سیهاندامش کرد!
عقل ز بسیار خوری کم شوددل چو سپرغم سپرِ غم شود
با شکمپروری، عقل و خرد کم میشود، و دل و احساس آدمی پر اندوه میشود.
عقل تو جانیست که جسمش توییجان تو گنجی که طلسمش تویی
عقل تو جانیست که جسمش تو هستی؛ جان تو گنجیاست که طلسمش تو هستی.
کی دهد این گنج ترا روشنی؟تا تو طلسم دَرِ او نشکنی
کی میتوانی به این گنج دست یابی، تا طلسم درِ این گنج را نشکنی؟
خاک به نامعتمدی گشت فاشصحبت نامعتمدی گو مباش
خاک (زمین) به غیرقابل اعتماد بودن معروف است؛ پس تو هم به خاک (تن) اعتماد نکن و همصحبت و یار او مشو.
گر همه عمرت به غم آرد به سراز پی تو غم نخورد غم مخور
اگر تمام عمر را در غم بگذرانی؛ دنیای خاکی به غم تو بیتوجه است و غم تو را نمیخورد پس تو هم غم او را مخور!
گفت به زنگی پدر «این خنده چیست؟بر سیهی چون تو بباید گریست»
سیهچهرهای به پسر گفت: این خنده و شادی تو برای چیست؟ بر آدم سیاهرویی مثل تو باید گریست!
گفت «چو هستم ز جهان ناامیدروی سیه بهتر و دندان سفید»
پسر جواب داد: وقتی که از جهان ناامیدم و رخسارم سیاه است؛ پس بهتراست بخندم تا با نمودن دندانهای سپیدم زیباتر جلوهکنم!
نیست عجب خنده ز روی سیاهکاَبر سیه برق ندارد نگاه
از روی سیاه، خنده عجب نیست مثل ابر سیاه که برق را نگاه نمیدارد.
چون تو نداری سر این شهربندبرق شو و بر همه عالم بخند
وقتی که تو بیخیال این زندان هستی و قصد گرفتار شدن در آن را نداری پس برق شو و بر همه عالم بخند!
خندهٔ طوطی لب شِکَّر شکستقهقههٔ پر دهن کبک بست
خنده طوطی لب شکر شکست، قهقه پُر دهن کبک بست!
خنده چو بیوقت گشاید گرهگریه از آن خندهٔ بیوقت به
خنده که بیجا باشد بدتر از گریه است.
سوختن و خنده زدن برقوارکوتهی عمر دهد چون شرار
سوختن و خنده زدن همچون برق آسمان؛ کوتهی عمر در پی دارد.
بی طرب این خندهٔ چون شمع چیست؟بس که بر این خنده بباید گریست
این خنده همچون شمع و بدون طرب و شادی برای چیست؟ بسیار بر این خنده باید گریست.
تا نزنی خندهٔ دنداننمایلب به گه خنده به دندان بخای
تا خنده دنداننما نزنی، در هنگام خندیدن، لب را به دندان بفشار
گریهٔ پر مصلحت دیده نیستخندهٔ بسیار پسندیده نیست
گریه زیاد برای چشم مضر است خنده بسیار نیز ناپسند است.
گر کهنی بینی و گر تازهایبایدش از نیک و بد اندازهای
چه قدیمی و چه نو؛ باید اعتدال را نگهداشت.
خیز و غمی میخور و خوش مینشینگاه چنان باید و گاهی چنین
بیا و غمگین باش و فارغ و آسوده بنشین، گاهی چنان باید بود و گاهی چنین.
در دل خوش نالهٔ دلسوز هستبا شبه شب گهر روز هست
در درون خوشی، غم هست و پس از تاریکیِ شب، روز میآید (شَبَه، سنگی است سیاه و براق که قابل سوختن است)
هیچ کس آبی ز هوایی نخوردکز پس آن آب، قفایی نخورد
هیچکس لذتی از روی هوا و هوس نبُرد که پس از آن لذت، پسگردنی نخورده باشد. (قفا خوردن یعنی پس گردنی خوردن)
هر بُنِهای را جَرَسی دادهاندهر شکری را مگسی دادهاند
در هر بار و بنهای زنگولهای گذاشتهاند و هر شکری مگسی دارد (منظور این است که ثروت و لذات دنیا همراه دردسر است. جرس: در اینجا زنگولهای است که بر بارها و بُنهها میبستهاند برای جلوگیری از گم شدن که همزمان برای صاحب کالا ایجاد خطر نیز میکرده است)
دایهٔ دانای تو شد روزگارنیک و بد خویش بدو واگذار
روزگار، دایه دانای توست پس نیک و بد خود را بهاو بسپار.
گر دهدت سرکه چو شیره مجوشخیر تو خواهد، تو چه دانی؟ خموش
اگر بهتو سرکه و سختی میچشاند از کوره در نرو و آرامش داشتهباش؛ او خیر و صلاح تو را میخواهد، چیزهایی میداند که تو نمیدانی.
ثابت این راه مقیمی بُوَدهمسفر خضر کلیمی بُوَد
هرکه در این راه ثابتقدم شد، در آرامش خواهد بود؛ شایسته همسفری خضر، موسیاست.
ناز بزرگانت بباید کشیدتا به بزرگی بتوانی رسید
باید ناز بزرگان را بکشی و خدمت کنی تا به بزرگی برسی.
یار مساعد به گَهِ ناخوشیدامکِشی کرد نه دامنکشی
یار همراه در هنگام گرفتاری یاری میرساند، یار را ترک نمیکند. (دامکشی یعنی رها کردن از دام و کنایه است از یاری کردن، دامنکشی یعنی رخ برتافتن و ترک کردن)