بخش ۵۷ - داستان هارونالرشید با مویتراش
در دوره هارونالرشید که قدرت عباسیان در اوج خود بود، شبی هارونالرشید برای اصلاح مو و آسایش یافتن به گرمابه میرود و شخص حجام (حجام به معنی رگزن است اما حجامها اصلاح مو را نیز انجام میدادهاند) از هارونالرشید دختر او را خواستگاری میکند و این ماجرا چند بار دیگر نیز تکرار میشود و هارونالرشید که خشمگین شده، برای چارهٔ کار با وزیر خود مشورت میکند و پس از مشورت درمییابد که در زیر پای آن شخص مویتراش باید گنجی نهفته باشد. در پایان، نظامی شعر خود را گنج و گنجینهای ارزشمند میخواند که از قلب و دل پاک او سرچشمه میگیرد.
دور خلافت چو به هارون رسیدرایت عباس به گردون رسید
در دوران خلافت هارونالرشید که قدرت عباسیان به اوج خود رسیده بود.
نیم شبی پشت به همخوابه کردروی در آسایش گرمابه کرد
او نیمشبی همخوابهاش را تنها گذاشت و برای آرامش و آسایش یافتن به گرمابه رفت.
موی تراشی که سرش میستردموی به مویش به غمی میسپرد
شخص مویتراشی که موی سر او را میسترد، هر ذره وجودش را غمگین میکرد
ک«ای شده آگاه ز استادیامخاص کن امروز به دامادیام
و میگفت: تو که به مهارت من در (مویتراشی) آگاه شدهای، مرا به دامادی خود انتخابکن.
خطبهٔ تزویج پراکنده کندختر خود نامزد بنده کن»
خطبه عقد را بخوان و دخترت را نامزد و همسر من کن.
طبع خلیفه قدری گرم گشتباز پذیرندهٔ آزرم گشت
خلیفه با شنیدن این حرف، کمی عصبانی شد اما شرم و حیا را رعایت کرد.
گفت «حرارت جگرش تافتهستوحشتی از دهشت من یافتهست
با خود گفت: حرارت و گرما او را بیتاب و تشنه کرده یا از هیبت من وحشتزده شده
بیخودیاش کرد چنین یافهگویورنه نکردی ز من این جستجوی»
و از خود بیخود شده که چنین حرفهای یاوهای میگوید وگرنه این را از من نمیخواست.
روز دگر نیکترش آزمودبر درم قلب همان سکه بود
بار دیگر که بهگرمابه رفت و او را بهتر امتحان کرد، (مویتراش) همان شیوه غلط را ادامه داد.
تجربتش کرد چنین چند بارقاعدهٔ مرد نگشت از قرار
چند بار دیگر نیز او را آزمود، مویتراش این عمل را تکرار کرد و روش و عادتش عوض نشد.
کار چو بیرونقی از نور بردقصه به دستوری دستور برد
وقتی که این کار از حد خود گذشت؛ ماجرا را به مشورت با وزیر کشاند.
کز قلم مویتراشی درستبر سرم این آمد و این سر به توست
و به او گفت: که از کار و قلم مویتراشی درست این ماجرا بر من رفت و تصمیم و چاره آن با تو.
منصب دامادی من بایدشترک ادب بین که چه فرمایدش
او طالب دامادی من است؛ ببین چقدر بیشرم و بیادب است و چه میگوید!
هرگه کاید چو قضا بر سرمسنگ زند بر من و بر گوهرم
هر بار که مانند دست قضا بر سر من میآید (و موی سرم را اصلاح میکند) مرا بیارزش میکند و به من بیاحترامی میکند.
در دهنش خنجر و در دست تیغسر به دو شمشیر سپارم دریغ
خنجر در دهان دارد و تیغ در دست؛ دریغ است که با این دو شمشیر جان ببازم
گفت وزیر «ایمنی از رای اوبر سر گنج است مگر پای او
وزیر به او گفت: از اندیشه او در امان هستی و نگران مباش شاید پای او بر سر گنجی است.
چونکه رسد بر سرت آن سادهمردگو ز قدمگاه نخستین بگرد
وقتی این مرد ساده (بار دیگر مویت را اصلاح میکند) به او بگو جا و قدمگاهت را عوض کن.
گر بچخد گردن گرا بزنورنه قدمگاه نخستین بکن»
( پس از عوض کردن جا) اگر چخید و بازهم گستاخی کرد، گردن آن حجام را بزن (درغیراینصورت و اگر مؤدب بود) دستور بده که قدمگاه اول او را بکنند. (گَرا: دلاک، سرتراش، حجام)
میر مطیع از سر طوعی که بودجای بدَل کرد به نوعی که بود
خلیفه از سر طوع جایش را عوض کرد بدانگونه که وزیر گفت.
چون قدم از منزل اول بریدگونه حجام دگرگونه دید
وقتی از جای اولی جابجا شد شیوه و روش حجام را دگرگونه و متفاوت یافت.
کمسخنی دید دهندوختهچشم و زبانی ادب آموخته
آدمی شد ساکت که نگاه و زبانش ادبآموخته و مؤدب بود.
تا قدمش بر سر گنجینه بودصورت شاهیش در آیینه بود
تا زمانیکه قدم بر سر گنجینه داشت، در وجودش حس و شکل شاهانه بود.
چون قدم از گنجْ تهیساز کردکلبهٔ حجامی خود باز کرد
وقتی که پای از سر گنجینه برداشت دوباره همان آدم حجام شد.
زود قدمگاهش بشکافتندگنج به زیر قدمش یافتند
پس بهسرعت قدمگاه او را شکافتند و گنجی در زیر قدم او پیدا کردند.
هرکه قدم بر سر گنجی نهادچون به سخن آمد گنجی گشاد
هرکس که قدمش بر سر گنج باشد وقتی به سخن بیاید گنج در سخن میآورد و سخنان باارزش میگوید.
گنج نظامی که طلسم افکنستسینهٔ صافی و دل روشنست
گنج طلسمافکن نظامی، سینه صاف و پاک، و دلِ روشن اوست.