بخش ۵۸ - مقالت بیستم در وقاحت ابنای عصر
نظامی در این شعر از پرداختن آدمیان به کارهای بیهوده و دنیایی میگوید. و هشدار میدهد که باید از گرگ خونخواره دنیا غافل نشد؛ باید خداپرست و وفادار به خدا شد و از خودپرستی دوری کرد. و اینکه وظیفه ماست که قدر هنر واقعی و متعالی را بدانیم و در پرورش آن کوشا باشیم. آدمیان دانا، اگر هنری در جایی ببینند با جان و دل در پرورش آن میکوشند و بیهنران وقتیکه هنری میبینند در بیارزش کردن آن تلاش میکنند؛ چنانکه بخشش و سخاوتمندی را ریشخند و مسخره میکنند، وفا را «بندگی رایگان» مینامند تا جاییکه حتی ماه و خورشید را (به بیگاری) ریشخند میکنند. اگر کسی از مهر و مهربانی بگوید انگار که بر دلشان زخم میآورد. حتی تحمل دیدن آذوقهای اندک در دست مورچهای را ندارند. حالا ببین که در این شرایط سران و سردمداران کیاند و چه کسانی هستند! بیهنرانی پُرهیاهو و پر صدا مثل خمرهٔ خالی.
ما که به خود دست برافشاندهایمبر سر خاکی چه فروماندهایم
ما که به خود دست برافشاندهایم چرا بر سر مشتی خاک فرومانده و ناتوان گشتهایم؟ (یا بر خاک افتاده و بیقدر شدهایم)
صحبت این خاک ترا خار کردخاک چنین تعبیه بسیار کرد
همنشینی و دوستی با این دنیا اینچنین ترا خوار و ذلیل کردهاست دنیا چنین کارهایی زیاد کرده است.
عمر همه رفت و به پسکستریمقافله از قافله واپس تریم
به پس کس: کسی که از قافله عقب مانده است.
این دو فرشته شده در بند مادیو ز بدنامی پیوند ما
دو فرشته نگهبان منظور است.
گرمرو سرد چو گلخن گریمسردپی گرم چو خاکستریم
تیز رو و پرتلاش همچون گلخنگر هستیم اما در سرما و رنج؛ کار ما بیگرما و بیثمر است اما همچون خاکستر، بیهوده گرم هستیم. (گلخنگر: تونتاب)
نور دل و روشنی سینه کو؟راحت و آسایش پارینه کو؟
نور و روشنایی و معرفت قلب و دل چه شد؟ آن آرامش و آسایش گذشته کجا رفت؟
صبح شباهنگ قیامت دمیدشد علم صبحروان ناپدید
صبحرو: سحرخیز و کسی که بیدرنگ و در صبح زود سفر خود را آغاز میکند. یعنی صبحروان رفتند و آنقدر پیش افتادند که عَلَم کاروانشان هم از دیده ناپدید شد.
خنده غفلت به دهان درشکستآرزوی عمر به جان درشکست
خنده و شادییی که از روی غفلت بود بر لبها شکست و ناتمام ماند و آرزوهای زودگذر ناکام.
از کف این خاک به افسونگریچاره آن ساز که چون جان بری
(پس تو در این شرایط) به هر حیله و ترفندی که شده سعی کن ببینی چطور از دست این دنیای حقیر و کفی خاک، جان سالم بهدر میبری.
بر پَر ازین دام که خونخوارهایستزیرکی از بهر چنین چارهایست
از این دام خود را رها کن که بیرحم و خونخوار است و دانایی و زیرکی که به تو ارزانی شده برای این کار است نه کارهای دیگر.
گرگ ز روباه به دندان تراستروبه از آن رَست که به دان تراست
زور و درندگی گرگ از روباه بیشتر است اما روبه (که از دام رها شد) بهاین دلیل است که داناتر است.
جهد بر آن کن که وفا را شویخود نپرستی و خدا را شوی
هدف و تلاشت را بر این بگذار که بر وفای (الهی و خدایی) پایبند بمانی و خودپرست نباشی و از آن خدا شوی.
خاک دلی شو که وفایی در اوستوز گل انصاف گیایی در اوست
خاکسار و فروتن در برابر دلی باش که وفایی در اوست و از خاک و گِل انصاف و داد، گیاهی و گُلی در او دمیده و شکفته است.
هر هنری کان ز دل آموختندبر زه منسوج وفا دوختند
هر هنر و معرفتی که از دل آموخته شد گرانقدر شد و آنرا همچون زر و طرحی زیبا بر بهترین جای (و بر حاشیه زرنگار جامه) قرار دادند.
گر هنری در تن مردم بودچون نپسندی گهری گم بود
اگر هنری و معرفتی از آدمیان و دیگران ببینی و آنرا نپسندی و نپروری هنری گم شده و از بین خواهد رفت.(در جامعه، کم خواهد شد)
گر بپسندیش دگر سان شودچشمه آن آب دو چندان شود
اما اگر هنر و معرفت نیکو را تشویق کنی و بهآن بها بدهی بیشتر و بیشتر خواهد شد همچون چشمهای که دو برابر، آب به تو ارزانی دهد.
مردم پرورده به جان پرورندگر هنری در طرفی بنگرند
مردم پرورده: انسانهای دانا و پرورشیافته.
خاک زمین جز به هنر پاک نیستوین هنر امروز درین خاک نیست
در این دنیا و خاک، جز هنر و معرفت نیکو، چیز دیگری پاک نیست (و در این روزگار و در این سرزمین؟ یا در این دنیا)، این پاکی کمشده و وجود ندارد.
گر هنری سر ز میان برزندبیهنری دست بدان درزند
اگر هنر و صاحبهنر و معرفتی سر برآورد بیهنری بهاو میتازد و دست دراز میکند.
کار هنرمند به جان آورندتا هنرش را به زیان آورند
تا کاری کنند که هنرمند از کرده خود پشیمان شده و آنها نیز به هنر او آسیب بزنند.
حمل ریاضت به تماشا کنندنسبت اندیشه به سودا کنند
سختی و ریاضت (هنرمند) را به خودنمایی تفسیر میکنند و اندیشه و معرفت او را به سودا و هوس تعبیر میکنند.
نام کرم ساخته مشتی زیاناسم وفا، بندگی رایگان
بخشش را زیان و ضرر ناممینهند و وفا را بندگی رایگان.
گفته سخا را قدری ریشخندخوانده سخن را طرفی لورکند
لورکند: مغاک و گودالی که در آن آب گلآلود جمع میشود.
نقش وفا بر سر یخ میزنندبر مه و خورشید زنخ میزنند
وفا را بیهوده و باطل میانگارند و حتی به خورشید و ماه نیز (که در اوج آسمان میدرخشند) در این باره ریشخند میکنند.
گر نَفَسی مرهم راحت بودبر دل این قوم جراحت بود
اگر سخنی و حرفی به مردم راحت برساند و درمان باشد بر دل این قوم، زخم و جراحت میآورد و از آن ناراحت میشوند.
گر ز لبی شربت شیرین چشنددست به شیرینه به رویش کشند
مصرع دوم: تهمت مرض شیرینه به او میزنند. (شیرینه مرضی است پوستی)
بر جگر پخته انجیر فامسرکه فروشند چو انگور خام
بر جگر پخته و پرورده و انجیررنگ، خشم میگیرند و همچون غوره ترشی میکنند.
چشم هنر بین نه کسی را درستجز خلل و عیب ندانند جست
از هنر و معرفت و نیکی جز عیب و خلل و ایراد چیزی نمیتوانند بگویند و بیابند.
حاصل دریا نه همه در بودیک هنر از طبع کسی پر بود
دریا همیشه در و گوهر نمیدهد، کسی یک هنر داشته باشد کافی است و فراوان است.
دجله بود قطرهای از چشم کورپای ملخ پر بود از دست مور
اگر چشم کوری یهقطره اشک بریزد کافی است و دجلهای است؛ و اگر مورچهای پای ملخی پیشکش کند خود زیاد است.
عیبخَرَند این دو سه ناموسگربیهنر و بر هنر افسوسگر
عیبخَر: طرفدار و خریدار عیب. افسوسگر: کسی که ریشخند و مسخره میکند.
تیرهتر از گوهر گل در گلندتلختر از غصه دل بر دلند
گوهر گِل: اصل گل و خاک.
دود شوند ار به دماغی رسندباد شوند ار به چراغی رسند
در هر جایی در پی زیان رساندن و آزار رساندن هستند در دماغ و بینی، دود میشوند و در برابر شمع، باد.
حال جهان بین که سرانش کهاندنامزد و نامورانش کهاند
در این حال، جهان و مردمان را ببین که سران و شخصیتهایش چه کسانی شدهاند و هستند.
این دو سه بدنام کهن مهد خویشمیشکنندم همه، چون عهد خویش
این دو سه تن بدنام کهن مهد، سعی در بدنام کردن من دارند و مرا میشکنند همچون عهدها و پیمانهای خود.
من به صفت چون مه گردون شومنشکنم ار بشکنم افزون شوم
اما شکستن من محال است همچون ماه که وقتی میشکند و کم میشود روی در افزونی دارد.
رنج گرفتم ز حد افزون برندبا فلک این رقعه بهسر چون برند؟
فرض کنیم تلاششان را بیشتر و بیشتر کنند؛ با دست تقدیر و فلک چه میکنند؟
بر سخن تازهتر از باغ روحمنکر دیرینه چو اصحاب نوح
بر شعر و سخنی که همچون باغ جان، تازه و باطراوت است، سالها انکار میکنند همچون قوم نوح.
ای عَلَم خضر غزایی بکنوی نَفَس نوح دعایی بکن
ای پرچم خضر نبی، نبردی آغاز کن، ای سخن نوح دعایی بگو.
دل که ندارد سر بیدادشانباد فرامُش، کند ار یادشان
دل که (بیش از این حال و حوصله و) سر بیدادشان ندارد بهتر که یادشان فراموش بادا اگر یادشان کند.
با بدشان کان نه باندازهایستخامشی من قوی آوازهایست
با بدیها و بدگوییهایشان که کم نیست، خاموشی و سکوت من قوی است.
حقه پر آواز به یک دُر بودگنگ شود چون شکمش پر بود
(زیرا) یک حُقه خالی با یک دانه گوهر پر سر و صداست اما حُقهای که پر است خاموش است.
خنبره نیمه برآرد خروشلیک چو پر گردد گردد خموش
کوزه و خنبره نیمه، پر سر و صداست اما وقتی پُر گشت خاموش میشود.
گر پُری از دانش، خاموش باشتَرک زبان گوی و همه گوش باش
اگر از دانش بهره داری و پر هستی خاموش باش و بجای گفتن، شنیدن پیشه کن.