شمارهٔ ۴۱
هوش مصنوعی: شاعر در این شعر به شدت از دوری محبوبش رنج میبرد و احساس تنهایی و دلتنگی میکند. او نمیتواند در شبها آرامش یابد و درد جدایی او را از خواب محروم کرده است. شاعر در آرزوی دیدن چهره معشوقش است و انتظار دارد صدای پاسبان او را بشنود. او امیدهایش را در باغ محبت محبوب کاشته، اما اکنون کسی دیگر بر آن بذرها درود میفرستد. شادی او به چهره محبوب وابسته است و بدون دیدن او نمیتواند خوشحال باشد. در نهایت، او از آتش عشق که جانش را میسوزاند سخن میگوید و از این درد نمیتواند فرار کند.
به شب از داغ هجر تو نمیدانم غنود ای جانکه درد و داغ هجران تو خواب از من ربود ای جان
هوش مصنوعی: در شب از شدت دل تنگیام نمیتوانم بخوابم، ای عزیز، چون درد و رنج جدایی تو موجب شده که خواب را از من بگیرد.
ز بهر دیدن رویت چو باشم بر سر کویتخروش پاسبان تو به جان باید شنود ای جان
هوش مصنوعی: وقتی برای دیدن چهرهات به سر کویات میروم، صدای نگهبانت را باید با جان و دل بشنوم، ای محبوب من.
به باغ صحبت وصلت بکشتم تخم امیدتکنون آمد به بر تخمم کسی دیگر درود ای جان
هوش مصنوعی: در باغ عشق تو، امید خود را کاشتم و حالا میبینم که ثمرهاش به دست دیگری رسیده است. ای جان، سلام بر تو!
مرا شادی رخسار تو باشد هر کجا باشمچو رخسارت نبینم من ندانم شاد بود ای جان
هوش مصنوعی: هرجا که باشم، شادی من وابسته به چهره توست. وقتی چهرهات را نبینم، نمیدانم چطور میتوانم شاد باشم، ای جان.
همی آتش زنی بر جان من تا از تو بگریزممرا زین آتش سوزان بسوزی تار و پود ای جان
هوش مصنوعی: تو چنان آتش را بر جان من میزنی که من از تو فرار کنم، اما همین آتش سوزان مرا کاملاً میسوزاند و تمام وجودم را به هم میریزد.