شمارهٔ ۲۰
هوش مصنوعی: شاعر در این شعر به درد و رنج روحی خود و بیمهری معشوق اشاره میکند. او میپرسد چرا معشوق با او همکاری نمیکند و در لحظههای مختلف به او توجه نمیکند. شاعر به زیبایی و جذابیت معشوق اشاره میکند و از احساسات عمیق خود نسبت به او میگوید. او احساس میکند که هر بار تلاش میکند تا به صلح برسد، معشوق جنگ و جدال را آغاز میکند. شاعر در عین انتظار و امید، ناامیدی را نیز تجربه میکند و به این بازی عجیب احساسات معشوق اشاره میکند. در نهایت، او از این بلاتکلیفی و سردرگمی گلایه دارد.
ای با جفا در ساخته با ما نمیسازی چراروزی ، شبی ، وقتی ، دمی ، با ما نپردازی چرا
هوش مصنوعی: تو که با ما رفتاری پر از جفا داری، چرا در هیچ زمانی حتی برای یک لحظه هم با ما همراه نمیشوی و برای ما نمیکوشی؟
با غمزگان مست گو ، صلح است ما را با شمابر زه کمان کردن که چه، وین ناوکاندازی چرا
هوش مصنوعی: با معشوقان دلربا صحبت کن، زیرا صلح و آرامش ما با شما برقرار است. چرا اینقدر در تلاش برای جنگ و تهاجم هستید، در حالی که ما فقط به دوستی و محبت میاندیشیم؟
گر نیستی در خون من ، خصم دل مجنون مناز زلف طرّاری که چه ، وز غمزه طنازی چرا
هوش مصنوعی: اگر در زندگی من نیستی، دشمن قلب دیوانهام از زیبایی موهای فریبندهات و از ناز چشمانت چه اهمیتی دارد؟
آشفته چون من بلبلی بر گلستان روی توافتاده در بند قفس با این خوش آوازی چرا
هوش مصنوعی: من مثل بلبل شدم که در گلزاری زیبا گرفتار قفس است و با این صدای دلنواز چرا در این وضعیت آشفته هستم.
سر پیش حکمت بر زمین، داریم و نامت بر نگینبر عاجزان ممتحن این گردن افرازی چرا
هوش مصنوعی: ما با تواضع و حکمت خود را به زمین میزنیم، و نام تو را بر نگین مینویسیم. اما در برابر آزمونهای زندگی، این بلندپروازی نادرست است.
نا کرده از شهد لبت روزی به عمداً چاشنیشبهای تا روزم چو شمع از سوز بگدازی چرا
هوش مصنوعی: روزی به طور عمدی از شیرینی لبانت بهرهمند نشدم، به همین خاطر شبها مانند شمع از تشنگی و سوزش در حال ذوب شدن هستم. چرا این گونه مرا رنج میدهی؟
با آن که داری روز و شب ، با من مصاف و عربدهمن صلح را در میزنم، تو جنگ آغازی چرا
هوش مصنوعی: با اینکه تو همیشه در دسترس هستی و در کنار من قرار داری، من به دنبال آرامش و صلح هستم. اما تو چرا جنگ و درگیری را آغاز میکنی؟
گه انتظارم میدهی گه نا امیدم می کنیبا چون نزاری والهای این بُلعجب بازی چرا
هوش مصنوعی: گاهی امید به من میدهی و گاهی نا امیدم میکنی. با این حال، ای نزار! این بازی عجیب و غریب چیست؟