تناجی
حکیم نزاری قهستانی

شمارهٔ ۲۸۱

چنین ز دستِ دلم اختیار از آن رفته‌ستکه دوستی تو در مغز استخوان رفته‌ست
ره از بر تو فراتر نمی‌توانم بردکه از بدایت فطرت برین نشان رفته‌ست
براتِ عشق چو برنام تست من چه کنمکه این حواله ز مبدای کن فکان رفته‌ست
نه دل نه دیده ز بو بر نمی‌توانم داشتسموم در دل و در دیده گر سنان رفته‌ست
به نوک غمزه دلم سفته‌ای بیا بنگرمعیّن است که این تیر از آن کمان رفته‌ست
بر آتشم منشان دم به دم که دود نفستوان شناخت که از حلق ناتوان رفته‌ست
بلایِ عشق و دل رفته و شکیباییچنین چگونه کنم چون قضا چنان رفته‌ست
چه فتنه‌ها که ز من در گذشت و معلوممنشد هنوز که بر من چه امتحان رفته‌ست
ز خویشتن نتواند ممیّزی بر ساختکه صیت عشق نزاری همه جهان رفته‌ست