شمارهٔ ۸۴۸
هوش مصنوعی: این شعر دربارهٔ عواطف عمیق درد و تنهایی ناشی از فقدان محبوب است. شاعر به شدت دچار رنج و بیتابی است و احساس میکند زندگیاش بدون حضور محبوب useless و خالی ست. او از بیخوابی و بیثمر بودن ایامش شکایت میکند و به ناتوانی در یافتن راهی برای رهایی از این درد اشاره دارد. همچنین، او از احساس ناامیدی و عدم اعتماد به نفسش میگوید و به روشنی نشان میدهد که غم محبوبش او را به شدت آزار میدهد. در نهایت، شاعر از زاری و ناتوانی در مقابله با سرنوشتش سخن میگوید.
گر بنویسم که چون بی تو به سر می برمدود برآرد قلم از ورق دفترم
هوش مصنوعی: اگر بنویسم که بدون تو چطور روزگار میگذرانم، قلم از روی کاغذم دود بلند میکند.
جان رسیده به لب بی تو چنین تا به کیهین که گره می شود بی تونفس دربرم
هوش مصنوعی: جانم به لب رسیده و بیتو تحمل این وضعیت سخت شده است. بیا زودتر تا این گرهای که در دماغم ایجاد شده، باز شود.
هر نفسم کز درون بی تو به لب می رسدنیست دگراعتماد بر نفس دیگرم
هوش مصنوعی: هر بار که نفس من به خاطر تو به لب میرسد، دیگر نمیتوانم به خودم اعتماد کنم.
عمر گرامی چرا می کنم آخر تلفچند چنین شب به روز روز به شب می برم
هوش مصنوعی: چرا عمر ارزشمند خود را بیهوده هدر میدهم؟ چرا این شبها را به روزها و روزها را به شبها میگذرانم؟
نه ره و رویی پدید نه سر و کاری به برگتا شب محنت چنین چند به روز آورم
هوش مصنوعی: نه راه و نشانهای هست و نه ارتباطی با جوانب زندگی، پس چه فایدهای دارد که شبهای سخت و پر از درد را تحمل کنم، در حالی که روزها را به همین گونه میگذرانم؟
عمر ندانم که چند پای بدارد چنینبخت ندانم که کی دست نهد برسرم
هوش مصنوعی: نمیدانم چه مدت زندگی خواهم کرد و نمیدانم بخت من چه زمانی بر سرم خواهد آمد.
بر پی دل در به در بیهده جان می دهموز غم تو دم به دم خون جگر می خورم
هوش مصنوعی: من به خاطر عشق و دلباختگیام، به هر جا میروم جانم را فدای تو میکنم و از شدت غم تو هر لحظه مثل جگر خون میخورم.
از لگد سرزنش وز غرض بد کنشخسته ی هر ضربتم رانده ی هر کشورم
هوش مصنوعی: از طعنهها و قضاوتهای ناپسند خسته شدم، هر بار که لطمهای میزنم، انگار که از هر جا رانده شدهام.
کار نزاری کنون زاری زارست و بسچون نرسد بعد ازین دست به زور و زرم
هوش مصنوعی: کار نزار همین حالا بسیار دردناک و بیرحمانه است و اگر بعد از این، نیازی به قدرت و زور نداشته باشی، بهتر است.