تناجی
حکیم نزاری قهستانی

شمارهٔ ۸۶۵

دل ندارم که ز رویِ تو شکیبا باشمچون کنم چند چنین بی دل و تنها باشم
بی دلان اند که از دوست ندارند شکیببه همه وجه اگر باشم از آنها باشم
همه شب در طلبِ وصلِ تو چون خامْ طمعبا دلی سوخته در پختنِ سودا باشم
یاربم طاقتِ خورشیدِ جمالت باشدتا زمانی نگران در تو چو حربا باشم
بویِ اسلام نیاید ز من و رنگِ صلاحتا پرستند هی آن زلفِ چلیپا باشم
از خردمندی و داناییِ من ناید هیچتا من آشفته ی آن قامت و بالا باشم
طمعِ صدرِ سرا پرده ی وصلت هیهاتلایقِ صحبتِ دربان تو آیا باشم
گر به بت خانه فرستی و اشارت رانیبه پرستیدنِ لات و هبل آنجا باشم
ارز حکم تو بگردم من و سرگردانیبه رضایِ تو و رایِ تو روم تا باشم
نقد چون حاصلِ وقت است و مهیّا امروزپس چرا منتظرِ وعدهی فردا باشم
صیقلِ زنگِ غم آیینه ی دل را هیهاتچون نزاری من از آن مولعِ صهبا باشم
این همه مستی و آشفتگی من زان استتا خلافِ روشِ زاهدِ رعنا باشم