شمارهٔ ۸۸۷
هوش مصنوعی: در این شعر، شاعر به طور عمیق احساس تنهایی و دلتنگی خود را به تصویر میکشد. او اعتراف میکند که بدون معشوقش، دنیای اطرافش رنگ و لعابی ندارد و هر چه در آینه دلبستگیاش میبیند، تنها صورت معشوقش است. او تأکید میکند که هرگز نمیتواند از یاد معشوقش رهایی یابد و حتی در میان زیباییهای دیگر، همواره یاد او در دلش باقی است. همچنین، او به این نکته اشاره دارد که رفتن به باغ و دیدههای دیگر، بدون حضور معشوق بیفایده و نادانسته است. در نهایت، احساس میکند که حتی در نبود نور عشق معشوقش، باز هم بر تخت چشمهای او دنیای اطرافش را میبیند.
منم آخر که چنین بی تو جهان می بینمنه خیال است همانا که چنان می بینم
هوش مصنوعی: من آخرین کسی هستم که بدون تو به دنیا نگاه میکنم. این چیزی که میبینم، خیال نیست و واقعاً همینطور است که میبینم.
هرچه در آینه ی رغبت دل می نگرمنقش سودای تو بر صورت جان می بینم
هوش مصنوعی: هر زمانی که در آینه به خواستهها و آرزوهای خود نگاه میکنم، تصویر عشق و آرزوی تو را در عمق وجودم مشاهده میکنم.
تو مپندار که آن روی ز چشمم برودبل که در هر چه نگه می کنم آن می بینم
هوش مصنوعی: نگو که آن چهره از نظر من دور میشود، بلکه هر زمان که نگاه میکنم، آن را در چیزهایی که میبینم حس میکنم.
جهل مطلق بود از خانه به بستان رفتنتا گلستان تو بر سرو روان می بینم
هوش مصنوعی: بیخبری کامل است وقتی از خانه به باغ برویم و گلستان تو را در حال تماشای سروها ببینیم.
وگر از دست رقیبت که سرش کوفته بادآشکارا نتوان دید نهان می بینم
هوش مصنوعی: اگر نتوانی بهطور واضح رقیب خود را مشاهده کنی، من در عمق وجودم میتوانم به آنچه پنهان است، پی ببرم.
بی تو گر روشنی از چشم نزاری برودسهل باشد که به چشم تو جهان می بینم
هوش مصنوعی: اگر روشنی چشمانم به خاطر نبود تو برود، اشکالی ندارد، زیرا من در چشمان تو دنیا را میبینم.