شمارهٔ ۹۷۲
هوش مصنوعی: شاعر در این شعر به عشق و دلتنگی خود اشاره میکند. او از ناگزیری این احساس بیان میکند که نمیتواند صبر کند تا معشوقش بیاید و تنها کاری که میتواند بکند نوحهسرایی است. او به یاد معشوقش دلش آرام نمیگیرد و به این نکته میپردازد که در نبود او، همه چیز بیمعناست. شاعر به زیبایی و جذابیت معشوق اشاره میکند و احساس میکند که هر لحظه بودش باعث غم و اندوه اوست. در نهایت، او آرزو میکند که اگر معشوقش نباشد، روزگار به سر نرسد و عشقش را از یاد نبرد.
ناگزیریست مرا شیفته رایی کردنصبر ممکن نبود تا تو نیایی کردن
هوش مصنوعی: باید به عشق تو تسلیم شوم و صبر کردن برایم ممکن نیست تا زمانی که تو بیایی.
به حیاتت که از آن دم که وداعت کردمکار من نیست به جز نوحه سرایی کردن
هوش مصنوعی: زندگی تو بعد از وداع من به دست خودت است و من هیچ کاری جز غمگینی و نوحهخوانی برای تو ندارم.
خواستم باز نمودن به تو خود را الاشرط مردی نبود خویش نمایی کردن
هوش مصنوعی: خواستم دوباره خودم را به تو نشان دهم، اما شرط مردانگی این است که خود را به نمایش نگذارم.
یاد تو هر نفس از دل ببرد زنگ غمماز که آموختی آیینه زدایی کردن
هوش مصنوعی: هر لحظه که به یاد تو هستم، غم و اندوهی که بر دلم هست را از بین میبرد. تو از چه کسی یاد گرفتهای که مانند یک آیینه، زشتیها را پاک کنی؟
زلف چوگان صفتت گوی دل از من بربودبس نبودش مگر از حلقه ربایی کردن
هوش مصنوعی: زلفهای تو مانند چوب چوگان است که دل مرا از من ربوده است و هیچ چیز دیگری جز بازی با آن حلقه وجود ندارد.
کاش بی روی تو شب روز نبودی که نظربی تو غبن است به خورشید سمایی کردن
هوش مصنوعی: ای کاش روزها و شبها بدون وجود تو سپری نمیشد، زیرا دیدن زیباییها و روشنیها در غیاب تو بیمعناست.
کیست خورشید که در حسن تو داخل باشدزان که خارج بود از جغد همایی کردن
هوش مصنوعی: کیست که در زیبایی تو بینظیر است، چرا که کسی که از پرندگان شب دور باشد، چگونه میتواند به جمع همایان بپیوندد؟
لقمه ای گر به نزاری دهی از خوان وصالسر فرو نایدش از چرخ گدایی کردن
هوش مصنوعی: اگر لقمهای از سفرهی محبت به نزاری بدهی، او دیگر از چرخ زندگی گدایی نمیکند و سرش را پایین نمیآورد.