شمارهٔ ۹۸۸
هوش مصنوعی: این شعر درباره ناراحتی و ناامیدی عاشق است که به یک یار پیمان شکن و بیوفا خطاب کرده و از درد و غم خود میگوید. شاعر از اینکه دوستان واقعی باید با هم صادقانه برخورد کنند و از شوخیهای بیمحتوا بپرهیزند، شکایت دارد. او نگران است که این دردهای عاطفی میتواند به زنجیری برای او تبدیل شود و مانند یعقوب که در غم فرزندش رنج میبرد، به حال و روز خود اشاره میکند. شاعر امیدوار است که از مشکلات خویش نجات یابد، اما در نهایت حس میکند که همه چیز به یک خیال و تصور تبدیل شده است و به شدت در رنج است. داستان عشق او به افسانهای در میان مردم تبدیل شده و در عاقبت جان خود را فدای عشق کرده است.
ای پیک مشتاقان بگو امشب بدان پیمانشکنکز دوستانِ معتقد شوخی مکن دل بر مکن
هوش مصنوعی: ای پیامآور عاشقان، به او بگو که امشب به عهد خود وفا نکند و با دوستانی که به او ایمان دارند، بازی نکند و در دلها گرههای محبت نندازد.
مجنونِکار افتاده را بندی نه از زنجیرِ زلفیعقوبِمحنت دیده را بویی فرست از پیرهن
هوش مصنوعی: مجنونی که در کار افتاده و گرفتار شده، نیازی به زنجیر موی یعقوب ندارد؛ بلکه او نیازمند بویی از پیراهنی است که باعث یادآوری عشق و زیباییاش شود.
با خاطرش ده کای فلان این نیست شرطِ دوستییاران چنینی یاد آورند از مخلصانِ خویشتن
هوش مصنوعی: با یادآوری آن شخص، باید به این نکته توجه کرد که چنین چیزی شرط واقعی دوستی نیست. یاران باید از انسانهای صمیمی و مهربان خود یاد کنند.
کاهی شدم من احتمال امکان ندارد بیش ازینکوهِغم است ندوهِ او بر خاطرِ این ممتحن
هوش مصنوعی: من دیگر به حدی کم شدهام که دیگر امکان ندارد بیشتر از این غم سنگینی وجود داشته باشد. صدای ناله او بر دل این آزمونگر فشار میآورد.
امّیدوارم کز وجود ایزد خلاصی بخشدموین شخصِ محنت دیده را زندان غم بر جانِمن
هوش مصنوعی: امیدوارم که به کمک خداوند بتوانم خود را از این مشکلات رها کنم و این فردی که زجر کشیده را از غم و اندوه آزاد کنم.
باری حجابِپیرهن از جانِ من برداشتیکز هر چه من بودن نماند الّا خیالی از بدن
هوش مصنوعی: تو با کنار زدن پردهی لباس، جان من را آزاد کردی، طوری که از هر آنچه که من بودم، تنها یک خیال از جسم باقی مانده است.
با آن که خون شد کاشکی بردیده بگذشتی دلمکز دل چنین افتادهام همچون زبان در هر دهن
هوش مصنوعی: با وجود اینکه حال و روز من بسیار بد است، کاش تو به سادگی از کنار من میگذشتی. دلم به حال خودم میسوزد و مثل زبانی که در دهانهای مختلف میچرخد، در میان احساسات متناقض و دردهایم سرگردان شدهام.
کردی نزاری عاقبت جان در سرِ مقصودِ دلوین قصّه در آفاق شد افسانهی هر انجمن
هوش مصنوعی: تو در پی آرزوهای دل خود جانفشانی کردی و این داستان به legend (افسانه) هر جمع و انجمنی تبدیل شد.