شمارهٔ ۱۰۶۳
هوش مصنوعی: این شعر بیانگر عشق عمیق و ناامیدانهای است که گوینده نسبت به معشوق خود دارد. او به این باور رسیده است که عشق واقعی تنها در وجود معشوق معنا پیدا میکند و بدون این عشق، زندگی بیمعناست. او از سرگردانی دلش در میدان عشق صحبت میکند و به زیباییهای معشوق اشاره میکند؛ از قفل یاقوتی که بر در او افکنده شده تا لبهای لعل او که هرگز با مرجان قابل مقایسه نیست. گوینده حتی از آنچه ممکن است بر سرش بیاید نمیترسد و با کمال میل برای معشوق فدای جانش میشود. در نهایت، او به این واقعیت اعتراف میکند که درد عشق غیرقابل درمان است و باید به همین صورت ادامه یابد.
هر که را مهرِ تو در دل نبود بی جان بهوان که جز عشقِ تو اش کیش بود قربان به
هوش مصنوعی: هر کسی که در دلش محبت تو وجود ندارد، مانند موجود بیجان است و کسی که به جز عشق تو به چیزی دیگر ایمان دارد، قربانی آن عشق میشود.
دلِ من در سرِ میدانِ محبّت چون گویدر خمِ زلف چو چوگانِ تو سرگردان به
هوش مصنوعی: دل من در میدان عشق مثل گوی در پیچ و خم زلفهای تو بیهدف و سرگردان است.
قفلِ یاقوت که بر درجِ دُر انداخته ایسخت خوب است ولی پسته و گل خندان به
هوش مصنوعی: قفل زیبای یاقوت که بر روی جواهرات قرار دادهای، خیلی زیباست، اما داشتن پسته و گلی خندان نیز جذابیت خاصی دارد.
من به مرجان نکنم نسبتِ لعل تو که هستبوسه ای زان لبِ لعلِ تو ز صد مرجان به
هوش مصنوعی: من هیچگاه مرجان را با لعل (یاقوت) تو مقایسه نخواهم کرد، زیرا بوسهای که از لبهای لعل تو میزنم، ارزشش بیشتر از صد مرجان است.
اگرم تیغ زنی سر نهم اندر قدمتسرِ چاکر چو رود در قدمِ سلطان به
هوش مصنوعی: اگر تو با شمشیر هم بر من حمله کنی، من با افتادگی و خدمتگزاری در حضورت حاضر میشوم، مثل اینکه خدمتکار در برابر سلطان به احترام سر فرود میآورد.
روی بنمای که ابرویِ تو محرابِ من استباشدم کفرِ سرِ زلفِ تو از ایمان به
هوش مصنوعی: از تو خواهش میکنم چهرهات را به من نشان بده، چرا که ابروی تو برای من چون محرابی sacred است. من آمادهام که از ایمان به خاطر جذابیت و زیبایی موهای تو بگذرم.
گرچه دردِ تو نزاری نپذیرد درمانعشق دردی ست که آن را نکنی درمان به
هوش مصنوعی: هرچند که درد تو به هیچ درمانی پاسخ نمیدهد، اما عشق دردی است که اگر با آن کنار بیایی، به درمان شدن نیاز ندارد.