شمارهٔ ۱۱۵۶
هوش مصنوعی: در این شعر، شاعر به غم و اندوه ناشی از جدایی از معشوق میپردازد. او از درد فراق و تأثیر عمیق آن بر روح و عقلش صحبت میکند و ابراز میکند که فراموشی معشوق برایش غیر قابل تصور بود. شاعر از خیالهای دلشکسته و رنجی که با فقدان او تحمل میکند، گله میکند. او از سرنوشت بد خود شکایت کرده و به معشوق میگوید که در زندگی غمی برای دیگران ندارد، اما خود او در غم او گرفتار است. در نهایت، شاعر نصیحتی به خود میکند تا از عواطف و احساساتش دوری کند، اما از جدایی و وضعیت طوفانی که به آن دچار شده، رنج میبرد.
برفتی و ما را به هجران سپردیبس از عشوه بازآ که از حد ببردی
هوش مصنوعی: تو رفتی و ما را به دوری خود رها کردی. پس از همهی رفتارهای دلنشینت، بازگرد که صبر ما را به پایان رساندهای.
تصور نبودم فراموشی از تودریغا که بر مَنسیانم شمردی
هوش مصنوعی: من هرگز فکر نمیکردم که فراموشی تو دامنگیر من شود، ای کاش که مرا هم از یاد نمیبردی.
به خار ستم چشم عقلم خلیدیبه دست جفا حلق جانم فشردی
هوش مصنوعی: چشم عقل من به خاطر ظلم و بیعدالتی مانند خاری آزرده شده است و تو با بیرحمی جانم را فشردهای.
نصیحت کنم خویشتن را که ساکنفرودآ به پای خُم کار دُردی
هوش مصنوعی: به خودم نصیحت میکنم که در زندگیام کمکم و با آرامش پیش بروم و به لذتهای دنیوی بیافتاده و غرق نشوم.
کسی را یک جو ندارد غم توتو تا چند کوشی که از غم بمردی
هوش مصنوعی: اگر کسی حتی یک جو احساس عذاب و غم برای تو ندارد، چرا به خودت زحمت میدهی و برای این غم دست و پا میزنی؟ آیا هنوز نمیفهمی که خودت را به خاطر این غم به هلاکت میکشی؟
نزاری نگفتم حذر کن ز قلزمبرفتی و خود را به طوفان سپردی
هوش مصنوعی: به تو هشدار دادم که از خطرات پرآشوب دوری کنی، ولی تو بیپروا به دریا رفتی و خود را در معرض طوفان قرار دادی.