شمارهٔ ۱۲۱۸
هوش مصنوعی: در این شعر، شاعر از عشق و دلبستگی خود به معشوق سخن میگوید و از درد و رنجی که ناشی از عدم برقراری ارتباط با اوست، شکایت میکند. او به معشوق میگوید که چرا رابطهاش را قطع کرده و شِکوه میکند که نه قدرتی دارد و نه ثروتی برای جذب او. شاعر همچنین به احساسات متناقض خود اشاره میکند و از آتش اشتیاق و بیقراریاش میگوید. او خواستار مهربانی و محبت از سوی معشوق است و در نهایت به این نتیجه میرسد که برای رسیدن به عشق واقعی باید صبوری کند.
چرا سر به پیوندِ ما در نیاریمگر خود سرِ تنگ دستان نداری
هوش مصنوعی: چرا به پیوند ما نمیرسی، مگر اینکه خودت در تنگنای سختی به سر میبری؟
نه زر در ترازو و نه زورِ بازونه رویی که کارم برآید به زاری
هوش مصنوعی: نه پولی در دست دارم و نه قدرتی که بتوانم کارم را با گریه و pleading انجام دهم.
عجب این که هر دم بسوزی دلم راهنوزم طمع می کند خاک ساری
هوش مصنوعی: عجیب این است که هر لحظه دل من را میسوزانی، ولی هنوز هم به خاک سرزمینت امید دارم.
بخندی که در گریه آیم که گُل رابخنداند از گریه ابرِ بهاری
هوش مصنوعی: وقتی که تو میخندی، من به گریه میافتم، همانطور که باران بهاری گل را به خنده وا میدارد.
گر آشفتگی می نمایم عَفُو کنکه طاقت ندارم ز بی اختیاری
هوش مصنوعی: اگر عجیب و ناآرام به نظر میرسم، لطفاً مرا ببخش، زیرا از بیاختیاری و ناتوانیام در کنترل احساساتم به تنگ آمدهام.
چو بر آتشِ فرقتم می نشانیملامت مکن بر من از بی قراری
هوش مصنوعی: وقتی که بر آتش جدایی ما نشستهای، بر من خرده نگیر به خاطر بیتابیام.
چو چشمت نکردیم خونی چه باشدکه ما را چو زلفت فرو می گذاری
هوش مصنوعی: وقتی که نگاه تو به ما بیتفاوت است، چه معنی دارد که ما همچنان در غم تو بمانیم، همانطور که زلفهای تو بر زمین افتاده است.
کجا مهربانی و کو دل نوازیاگر دوستی می نمایی و یاری
هوش مصنوعی: کجاست محبت و کجاست دلگرمی، اگر تو دوستی میکنی و کمک میکنی؟
بسی روزگارت به سر برد بایدکه یاری بدست آوری چون نزاری
هوش مصنوعی: بسیاری از روزهای زندگیات را باید بگذرانید تا بتوانی دوستی را پیدا کنی که به تو کمک کند، مانند نزار.