تناجی
حکیم نزاری قهستانی

بخش ۱۵ - پیغام ششم شب

شب‌ِ یلدا‌سرشت‌ِ زنگی‌رنگدست چون برد‌، بر سبو زد سنگ
گفت با آفتاب‌ِ روشن‌دل«کز محیط فلک به مرکز گِل
در زمانی چو باد پیمایمهمچو مرغ از هوا فرود آیم
تو به روز و شبی به رعناییکرۀ خاک را بپیمایی
گر جهانگیری از دی آموزیببری ننگ و عار نوروزی
سرسالت به جای خویش آردحیف از آن خان و مان که پیش آرد
بره‌ای در تنور آویزندنیم سیرت ز خوان برانگیزند
از بزرگی و شهریاری توجز کله‌گوشه‌ای چه داری تو‌؟
گِل همان ریزه‌های زر دارددر دهان تو نیز اگر دارد»