شمارهٔ ۱۱۵
هوش مصنوعی: شاعر در این شعر از دیوانگی و عشق سخن میگوید. او به خاطر غم معشوقش به جنون رسیده و عشق را همچون شمعی در چهره معشوقش میبیند. غم او دلیل بیعلاقگی به شادیها شده و دلش به خاطر جدایی شکسته است. شاعر خود را همچون پروانهای میداند که به دور شمع عشق میچرخد و به دام زلف معشوق گرفتار شده است. او از لذت لبها و پیری کاسهدمی میگوید و به این نتیجه میرسد که دیوانگیاش ناشی از عشق و جذب زلف معشوق است.
روی بنمای که دیوانه شدمرحمتی، کز غمت افسانه شدم
هوش مصنوعی: به من نگاهی بیفکن که به خاطر عشق و حسرت تو به شدت دیوانه و مجنون شدهام و از غم و اندوه تو داستانی ساختهام.
شمع رخسار تو نادیده تماممنِ دلسوخته پروانه شدم
هوش مصنوعی: چهرهی درخشان تو باعث شده است که من در دل سوختهام، مانند پروانهای که به سمت شمع جذب میشود و به او توجهی ندارم.
آشناییّ غمت بود سببکز همه شادی بیگانه شدم
هوش مصنوعی: غم آشنایی تو باعث شد که از تمام شادیها دور شوم و بیگانه گردم.
با غم دلشکنت در پنجهمن بی دل که چه مردانه شدم
هوش مصنوعی: دل شکسته من در دستان توست و نمیدانم چطور اینقدر قوی شدم که این احساسات را تحمل کنم.
دام زلف تو ندیدم بر راهناگهان شیفتهٔ دانه شدم
هوش مصنوعی: من هرگز دام زلف تو را بر سر راهم ندیدم، اما ناگهان شیفتهٔ زیباییات شدم.
آرزوی لب میگونم خاستنز گزافی سوی میخانه شدم
هوش مصنوعی: آرزوی چشیدن طعم شراب را دارم و به سمت میخانه میروم.
هوس زلف چو زنجیرم کردنه ز بیعقلی دیوانه شدم
هوش مصنوعی: وقتی که دل به زلف تو بند شد، مانند مجنون شدم، اما این دیوانگی از نادانی نیست.