شمارهٔ ۱۴۳
هوش مصنوعی: شاعر در این شعر از احساس جدایی صحبت میکند و میگوید که امشب هیچ چیز جز حس غم و فراق را احساس نمیکند. او از صبح میخواهد که برای دلش کمی درنگ کند، زیرا به نظر میرسد که این شب، جانش را گرفته است و او از شدت اندوه چیزی به جز یک قلاده به گردن ندارد.
امشب که فراق را گذر بر من نیستجز دست و یم قلادۀ گردن نیست
هوش مصنوعی: امشب که جدایی و دوری به سراغ من آمده، جز اینکه حسرتی در دل دارم و گردنبندی بر گردن، چیزی برای تسلایم نیست.
ای صبح ز بهر دل من دم در کشانگار که امشبیت جان در تن نیست
هوش مصنوعی: ای صبح، برای دل من بایست و دمی بگیر، گویی که امشب جانم در تن نیست و حال خوشی ندارم.