شمارهٔ ۱۶۹
در این شعر، شاعر از احساس غم و اندوه خود صحبت میکند که در شب به سراغش آمده است. او به یاد یار نازنینش میافتد و تصمیم میگیرد برای دیدن یار برود. اما گریه به او اجازه نمیدهد که برود.
دیشب هوس دل غمینم بگرفتو اندیشۀ یار نازنینم بگرفت
دیشب عشق دل غمگینم مرا گرفت و قصد رفتن به سوی یار نازنینم کردم
گفتم بروم بر پی دل تا آنجااشکم بدوید و آستینم بگرفت
گفتم بروم هوس دلم را پی بگیریم و تا نزد یار بروم اما گریه امانم نداد و نگذاشت که بروم.