شمارهٔ ۱۰۴ - وله لیضآ یمدحه
هوش مصنوعی: این شعر دربارهٔ عواطف و احساسات عاشقانه سروده شده است. شاعر به شدت از محبوبش دوری میکشد و در عذاب است. او به وضعیت خود اشاره میکند که اگرچه از عشق آگاه است، اما شقاوت و درد جدایی مانع از رسیدن به مقصودش میشود. او به زخمهای دلاش و چشمان گریاناش اشاره میکند و میگوید که خیال محبوبش به شدت ذهنش را مشغول کرده است. شاعر در عین حال احساس خستگی و ناامیدی میکند و نمیتواندبه محبوبش نزدیک شود. او به نیاز به عشق و توجه محبوب اشاره میکند تا از این درد رها شود و بر پیوندهای عاطفی خود تأکید دارد. شاعرخود را به نامهای تشبیه کرده که امیدوار است محبت محبوبش آن را به سمت خود جذب کند. در پایان هم بر قدرت و نفوذ عشق تأکید میکند و میگوید که هیچ عاملی نمیتواند محبت واقعی را در دلش از بین ببرد.
کسی که دست چپ از دست راست داند بازباختیار ز مقصود خود نماند باز
هوش مصنوعی: کسی که میداند چگونه از امکانات و تواناییهای خود بهره ببرد، در نهایت به هدفش میرسد و هیچ چیزی او را از رسیدن به آن بازنمیدارد.
ولی شقاوت کلّی چو در کسی آویختبساکه شربت ناکامیش چشاند باز
هوش مصنوعی: وقتی که بدبختی به کسی چنگ میزند، میتوان گفت که او طعم تلخیهای زندگی را چشیده است.
ستیزۀ من و گردون بغایتی برسیدکه جان همی دهم و او نمی ستاند باز
هوش مصنوعی: جنگ و جدالی که من با روزگار دارم به جایی رسیده که حتی حاضر شدهام جانم را بدهم، اما گردون (روزگار) همچنان مرا نمیگیرد.
خیال دست تو باد آمدست چشم مراکه درّو لعل بدامن همی فشاند باز
هوش مصنوعی: به نظر میرسد که در خیال من، دست تو مانند بادی وزیده است و چشمانم در حال تماشای آن هستند؛ گویی که تو مروارید و جواهری را به دامن من میافکنی و دوباره آن را برمیگردانی.
بذوق جان من اندر حدیث تو نمکیستکه خون از این دل ریشم همی چکاند باز
هوش مصنوعی: ذوق و شوق من وقتی به داستان تو میرسد، مانند نمکی است که از دل پارهپارهام خون میچکاند.
شب دراز بود بازمانده دیدۀ منچنین بود چو ز خاک در تو ماند باز
هوش مصنوعی: شبی طولانی و به یاد ماندنی بود که چشمان من در حالتی از اندوه و درد غرق بودند، مانند اینکه از خاک به یاد تو باقی ماندهاند.
بجست و جوی خیال تو مردم چشممسرشک را بچپ و راست می دواند باز
هوش مصنوعی: در جستجوی تصویر تو، چشمانم از گریه و اشک پر شده و آنها همچنان به این سو و آن سو میروند.
چنانک پیرهن غنچه دست باد صبالباس صبرم در پای می دراند باز
هوش مصنوعی: مانند آنکه نسیم صبح، لباس نازک غنچه را میدرد، این بار صبر من را نیز در کنار میکشد.
هزار مشعله در گیرم از نفس هرگاهکه آب دیدۀ من شعله یی نشاند باز
هوش مصنوعی: هر بار که اشکهای من شعلهای را روشن میکند، هزار آتش شعلهور را در دلم به وجود میآورم.
بسان بوی بباد صبا در آویزمبر آستان توام بوک بگذراند باز
هوش مصنوعی: مثل بویی که در باد صبحگاهی است، به آستان تو آویزانم، به امید اینکه دوباره بتوانم از کنار تو بگذرم.
بچار میخ مژه اشک را ببند کنمز گوشه یی چو ببینم برون جهاند باز
هوش مصنوعی: هر بار که اشک برمژههایم مینشیند، میخواهم آن را پنهان کنم و وقتی از گوشهای به دنیا نگاه میکنم، میبینم که همه چیز دوباره به راه خود برگشته است.
زهاب دیدۀ من ابر را مباد حلالاگر ز اشک من این ماجرا نراند باز
هوش مصنوعی: چشمان من بارانی نخواهد داشت، اما اگر اشکهای من این داستان را فراموش نکند، نیکو نیست.
چو دید برق جهنده زابر، جانم گفتکه این بمسرع درگاه خواجه ماند باز
هوش مصنوعی: وقتی که برق درخشان و سریع را دیدم، جانم حس کرد که این نور همان دروازهای است که به سوی خواجه باز مانده است.
شفاعتش کن و درخواه تا زسوزدلمحکایتی اگرش اوفتد رساند باز
هوش مصنوعی: از او بخواه تا به من شفاعت کند و درخواستی داشته باشد، چون اگر او از حال و روز دل سوختهام باخبر شود، داستانی برای بازگو کردن خواهد داشت.
اگر بسهو نشاطی سوی من آرد رویزمن فراق توش در زمان رماند باز
هوش مصنوعی: اگر به طور ناخواسته شادیای از طرف تو به من برسد، فراق تو در این زمان به فراموشی سپرده خواهد شد.
چنین که مرغ دلم شد شکسته بال زهجرمگر زوصل تو پر را بگستراند باز
هوش مصنوعی: دل من مانند پرندهای است که به خاطر دوریات دچار آسیب و شکست شده است، آیا ممکن است تنها با یاد تو دوباره بال و پرش را بگسترد؟
بخاک پای تو سوگند خورد مردم چشمکه تا زمانه گل وصل نشکفاند باز
هوش مصنوعی: من به خاک پای تو قسم میخورم، مردم چشم به راهم که تا زمانه، گل وصال را نرساند و باز نکند.
بصدهزار جگرگوشه گرچه گیرد باربیفکند که یکی را نپروراند باز
هوش مصنوعی: اگرچه صد هزار فرزند دلبند را بر دوش بکشد، باز هم نمیتواند حتی یکی از آنها را درست بزرگ کند و پرورش دهد.
بآب دیده همی تر کنم زمین تابوکزخار هجرگل وصل برد ماند باز
هوش مصنوعی: با اشکهای خودم زمین را مرطوب میکنم تا در پیِل خشک زخم جدایی، گل وصال را برسانم و باز هم منتظر بمانم.
رهی بطبع گرانست و حضرت تو بلندبخدمت تو رسیدن نمی تواند باز
هوش مصنوعی: مسیر رسیدن به تو دشوار و سنگین است و مقام تو به قدری بلند است که کسی نمیتواند به راحتی به خدمت تو برسد.
زلطف عاطفتت جذبه یی همی بایدکه بنده را زگرانی خود رهاند باز
هوش مصنوعی: از روی محبت و لطفی که داری، باید جاذبهای در وجودت باشد که بنده را از بار سنگین غم و دردی که بر دوش دارد، رها کند.
اگر زوصل تو سرشته یی بدست آرمکه آب راحتم از چاه غم خوراند باز
هوش مصنوعی: اگر بتوانم آن قدرت را پیدا کنم که آب را از چاه غم خارج کنم و آرامش را به وجود بیاورم، همه چیز خوب خواهد شد.
زمانه باهمه نیروی خویش نتواندکه نیم تار از آن رشته بگسلاند باز
هوش مصنوعی: زمانه به هیچوجه نمیتواند حتی یک تار از آن رشته را پاره کند.
شوم چو نامه بپهلو سوی درت غلطانگرم عنایت تو سوی خویش خواند باز
هوش مصنوعی: تا زمانی که به در تو میرسم، همچون نامهای به کنارت میغلطم و در گرمای محبت تو، دوباره به سمت خود میخوانم.