بخش ۱۴ - حکایت
این شعر سعدی درباره ارتباط و وابستهبودن شادی و نیکبختی انسانها با همدیگر است. شاعر پس از روایت یکحادثه آتشسوزی بزرگ در بغداد، از خوی و منش آدمهای سعادتمند میگوید که پادشاهان واقعی هستند؛ کسانیکه شادی و آسایش را نهفقط برای خود بلکه برای دیگران و همگان میخواهند. شاعر در پایان میگوید اگر انسانی جویای سعادت و خوشبختی است همین یکپند سعدی برای او کافیاست که «هرچه بکاری، همان درو خواهیکرد»
شبی دود خلق آتشی برفروختشنیدم که بغداد نیمی بسوخت
شنیدهام که یکشب دود اجاق های مردم آتش سوزی به پا کرد و نیمی از شهر بغداد داشت میسوخت.
یکی شکر گفت اندران خاک و دودکه دکان ما را گزندی نبود
در آن ویرانی و آتش، یک نفر گفت: «خدا را شکر که دکان ما صدمه ندید»
جهاندیدهای گفتش ای بوالهوستو را خود غم خویشتن بود و بس؟
آدم باتجربهای بهاو گفت ای خاماندیش، آیا تو فقط در فکر خود هستی و بس؟
پسندی که شهری بسوزد به ناراگر چه سرایت بود بر کنار؟
آیا تو میپسندی که شهری در آتش بسوزد، اما خانهات در امان باشد؟
به جز سنگدل ناکُنَد معده تنگچو بیند کسان بر شکم بسته سنگ
به جز آدم بیرحم، سیر نمیخورد وقتیکه دیگران را گرسنه و تهیدست میبیند.
توانگر خود آن لقمه چون میخورد؟چو بیند که درویش خون میخورد؟
آدم دارا و ثروتمند چگونه غذا میخورد وقتی که میبیند آدم فقیر، در غم و درد است؟
مگو تندرست است رنجوردارکه میپیچد از غصه رنجوروار
مگو آدم بیماردار تندرست و سالم است؛ زیرا او (نیز همچون بیمار) دچار درد و غم است.
تنکدل چو یاران به منزل رسندنخسبد که واماندگان از پسند
آدم مهربان وقتیکه خود و همراهانش بهمقصد میرسند برای کسانیکه هنوز در راه ماندهاند، نگران است.
دل پادشاهان شود بارکشچو بینند در گل خر خارکش
پادشاهان غمگین میشوند وقتیکه میبینند خارکشها دچار مشکل شده و غمگین هستند.
اگر در سرای سعادت کس استز گفتار سعدیش حرفی بس است
اگر کسی نیکبخت و سعادتمند است، یک پند سعدی را بهکار بگیرد برای او کافیاست.
همینت بسندهست اگر بشنویکه گر خار کاری سمن ندروی
همین یک پند برای تو کافی است اگر بهکار ببری؛ «اگر خار بکاری، گل و ریحان نخواهی دید» ( و اگر رنج و درد درست کنی، شادی و خوشی نخواهییافت)