بخش ۲۳ - حکایت در این معنی
این داستان درباره عقوبت و مجازات دنیایی ظلم و ستم است. داستان درباره پادشاهی ستمگر و بیمار است که از یک فرد پارسا و نیکوکار میخواهد برای بهبودش دعا کند. آن فرد میگوید تا زمانی که پادشاه ظلمهایش را جبران نکند و زندانیان بیگناه را آزاد نسازد، دعایش تأثیری نخواهد داشت. پادشاه از گفتهاش شرمنده میشود و زندانیان را آزاد میکند. سپس، دعای پارسا باعث شفای فوری او میشود. در پایان، پارسا هدیه پادشاه را نمیپذیرد و او را از بازگشت به ظلم برحذر میدارد. در پایان سعدی نتیجه میگیرد که بازگشت از سقوط دشوار است پس باید از خطا و لغزش دوری کرد.
یکی را حکایت کنند از ملوککه بیماری رشته کردش چو دوک
درباره یکی از شاهان روایتی گفتهاند که بیمار شد و همچون نخ خیاطی (از ضعف) لاغر و ضعیف شد
چنانش در انداخت ضعف جسدکه میبرد بر زیردستان حسد
چنان ضعیف و بیمار شد که به حال زیردستان خود حسد میبرد
که شاه ار چه بر عرصه نامآور استچو ضعف آمد از بیدقی کمتر است
زیرا شاه با آنکه نامآور و فرمانده است اما وقتی که بیماری و ناخوشی برسد او را کمتر از یک سرباز میکند (شاه و بیدق اشاره به مهرههای شطرنج نیز هست)
ندیمی زمین ملک بوسه دادکه ملک خداوند جاوید باد
یکی از نزدیکان و خدمتکاران شاه به او گفت که فرمانروایی شاه همیشگی بادا
در این شهر مردی مبارک دم استکه در پارسایی چنویی کم است
در این شهر مردی مبارکنفس و قدیس وجود دارد که در پارسایی و پرهیزگاری کمنظیر است
نرفتهست هرگز ره ناصوابدلی روشن و دعوتی مستجاب
تا حالا گناهی مرتکب نشده و دل پاکی دارد و دعای او برآورده میشود
نبردند پیشش مهمات کسکه مقصود حاصل نشد در نفس
تا حالا نشده که کسی به او مراجعه کند و فورا به مقصود نرسد
بخوان تا بخواند دعایی بر اینکه رحمت رسد ز آسمان برین
او را فرابخوان تا دعایی کند و رحمت از آسمان نازل شود
بفرمود تا مهتران خدمبخواندند پیر مبارک قدم
دستور داد تا بزرگان دربارش نزد آن پیر مبارکقدم رفتند و او را فراخواندند
برفتند و گفتند و آمد فقیرتنی محتشم در لباسی حقیر
رفتند و آن درویش آمد شخصی ارجمند بود در لباس و جامهای کهنه و بیارزش.
بگفتا دعایی کن ای هوشمندکه در رشته چون سوزنم پایبند
به او گفت: ای دانا برایم دعا کن که همچون یک نخ خیاطی لاغر شدهام و همچون یک سوزن گرفتار شدهام.
شنید این سخن پیر خم بوده پشتبه تندی برآورد بانگی درشت
آن پیر کهنسال و خمیدهقامت با خشم بر او فریاد زد
که حق مهربان است بر دادگرببخشای و بخشایش حق نگر
که خدا بر دادگران مهربان است؛ ببخش تا بخشایش خدا را ببینی
دعای منت کی شود سودمنداسیران محتاج در چاه و بند؟
دعای من کی سودی به حال تو دارد؟ وقتی که اسیران و زندانیان در زندان و بند تو هستند؟
تو ناکرده بر خلق بخشایشیکجا بینی از دولت آسایشی؟
تو به مردم بخشایشی نکردهای؛ چطور توقع داری که از نیکبختی و زندگی بهرمند شوی؟
ببایدت عذر خطا خواستنپس از شیخ صالح دعا خواستن
اول باید خطاهایت را جبران کنی؛ آنگاه است که میتوانی از یک آدم پرهیزگار طلب دعا کنی
کجا دست گیرد دعای ویتدعای ستمدیدگان در پیت؟
کی دعا میتواند به تو کمکی کند وقتی که آه ستمدیدگان را بهدنبال خود داری؟
شنید این سخن شهریار عجمز خشم و خجالت بر آمد بهم
آن شاه عجم، این حرف را شنید و از خشم و خجالت در خود فرورفت
برنجید و پس با دل خویش گفتچه رنجم؟ حق است این که درویش گفت
از آن حرف رنجید و با خود گفت: چرا برنجم؟ این حرف حق و راست بود که این درویش گفت.
بفرمود تا هر که در بند بودبه فرمانش آزاد کردند زود
دستور داد تا فورا زندانیان را آزاد کردند
جهاندیده بعد از دو رکعت نمازبه داور برآورد دست نیاز
آن پیر جهاندیده بعد از دو رکعت نماز به درگاه خدا دست نیاز و دعا برآورد
که ای برفرازندهٔ آسمانبه جنگش گرفتی به صلحش بمان
که ای کسی که آسمان را برافراشتهای و او را (یعنی این شخص را) تنبیه کردی از مجازاتش صرفنظر کن
ولی همچنان بر دعا داشت دستکه شه سر برآورد و بر پای جست
آن ولی هنوز در حال دعا بود که شاه از جای برخاست
تو گفتی ز شادی بخواهد پریدچو طاووس، چون رشته در پا ندید
گویی که از شادی و نشاط میخواست پرواز کند همچون طاووسی که آزاد شود
بفرمود گنجینهٔ گوهرشفشاندند در پای و زر بر سرش
دستور داد تا گوهر فراوان به او بخشیدند
حق از بهر باطل نشاید نهفتاز آن جمله دامن بیفشاند و گفت
حق را باید گفت و بخاطر چیز باطل، حق را نباید پنهان کرد؛ از همه آن (گوهرها و زرها) دست کشید و گفت:
مرو با سر رشته بار دگرمبادا که دیگر کند رشته سر
بار دیگر با قضا و قدر در میفت مبادا که دیگر کند رشته سر
چو باری فتادی نگهدار پایکه یک بار دیگر بلغزد ز جای
اگر یکبار تنبیه و مجازات شدی مواظب باش که بار دیگر دچار خطا و لغزش نشوی
ز سعدی شنو کاین سخن راست استنه هر باری افتاده برخاستهست
این پند را از سعدی بشنو که راست است که هر بار افتادهای برنخاسته است.