تناجی
سعدی شیرازی

بخش ۸ - حکایت

شنیدم که پیری به راه حجازبه هر خُطْوه کردی دو رکعت نماز
چنان گرم رو در طریق خدایکه خار مغیلان نَکَندی ز پای
به آخر ز وسواس خاطر پریشپسند آمدش در نظر، کار خویش
به تلبیس ابلیس در چاه رفتکه نتوان از این خوب‌تر راه رفت
گرش رحمت حق نه دریافتیغرورش سر از جاده برتافتی
یکی هاتف از غیبش آواز دادکه ای نیکبختِ مبارک نهاد
مپندار اگر طاعتی کرده‌ایکه نُزْلی بدین حضرت آورده‌ای
به احسانی آسوده کردن دلیبه از اَلْف رکعت به هر منزلی