بخش ۱۴ - حکایت
این شعر درباره مهربانی، نیازردن ضعفا و کمک به دردمندان است. شاعر در ابتدا حکایتی از مهربانی و لطافت دل یکی از عرفا بهنام شبلی روایت کردهاست. سپس با یادی از فردوسی، ابیات زیبایی درباره مهربانی، کمک به نیازمندان و ضعفا، ترحّم و همچنین روز حساب و قیامت سروده است.
یکی سیرت نیکمردان شنواگر نیکبختی و مردانه رو
در وصف نیکمردان چیزی بشنو؛ اگر نیکبخت و بلندهمّت هستی.
که شبلی ز حانوت گندم فروشبه ده برد انبان گندم به دوش
که شبلی روزی از مغازه گندمفروش یک کیسه گندم به ده برد. (شِبلی: نام عارف مشهوری است)
نگه کرد و موری در آن غله دیدکه سرگشته هر گوشهای میدوید
در میان گندمها مورچهای را دید که با سرگشتگی بهاین سو و آنسو میرفت.
ز رحمت بر او شب نیارست خفتبه مأوای خود بازش آورد و گفت
از غم آن (مورچه گمگشته) شب نتوانست بخوابد پس مورچه را به وطن خویش باز برد و گفت:
مروت نباشد که این مور ریشپراکنده گردانم از جای خویش
جوانمردی نیست که این مورچه بیچاره را از وطن خویش دور گردانم.
درون پراکندگان جمع دارکه جمعیتت باشد از روزگار
دل مسکینان و دردمندان را شاد کن، تا قضا و دست روزگار تو را شاد کند.
چه خوش گفت فردوسی پاک زادکه رحمت بر آن تربت پاک باد
چه خوب گفتهاست فردوسی پاکزاد که رحمت بر خاک پاک او بادا
میازار موری که دانهکش استکه جان دارد و جان شیرین خوش است
به موری دانهکش آزار مرسان زیرا او نیز همچون دیگران جانی دارد و جانش را دوست دارد.
سیاه اندرون باشد و سنگدلکه خواهد که موری شود تنگدل
سنگدل است کسی که موری را تنگدل بخواهد.
مزن بر سر ناتوان دست زورکه روزی به پایش در افتی چو مور
ناتوان را میازار زیرا روزی (برای بخشش) بهاو التماس خواهی کرد.
درون فروماندگان شاد کنز روز فروماندگی یاد کن
مسکینان و دردمندان را شاد بگردان، (روز قیامت) و روز درماندگی را فراموش مکن.
نبخشود بر حال پروانه شمعنگه کن که چون سوخت در پیش جمع
شمع که به پروانه رحم نکرد؛ ببین که چگونه سوخت.
گرفتم ز تو ناتوان تر بسی استتواناتر از تو هم آخر کسی است
فرض کن که خیلیها از تو ضعیفتر هستند؛ آخر از تو هم قویتر کسی هست.