بخش ۱۷ - حکایت درویش با روباه
حضرت سعدی حکایت شخصی را بیان میکند که در جنگلی به روباهی برمیخورد. از قضا روباه دست و پا ندارد و نحوهی معاش و گذران زندگی توسط روباه، باعث تعجب وی میشود. او متوجه میشود که هر روز شیری، حیوانی را شکار می کند و باقی مانده غذایش را برای روباه می گذارد و بدین ترتیب روباه روزگار میگذراند.مرد تعجب کرده و یقین پیدا میکند که حتی بدون تلاش و کوشش خداوند روزیرسان است، سپس روش روباه بی دست و پا را در پیش می گیرد. او آنقدر منتظر میماند تا دیگران برایش غذا بیاورند و خودش کار نکند ولی خبری نمیشود.پس از گذشت چند روز، در حال ضعف و بی حالی ندایی درونی به او میرسد که به او گوشزد میکند باید از همت، تلاش، جوانی و مردانگی خودش برای کسب روزی استفاده کند، منتظر کمک و منت دیگران نباشد و به جای این که مثل روباه منتظر کمک دیگران بماند، مانند شیر باشد و سعی کند به دیگران کمک کند.حضرت سعدی در این داستان به خواننده میآموزد که هیچ چیزی بدون تلاش و بدون زحمت بدست نمی آید؛ وی انسان را به تلاش و کوشش برای کسب روزی بیمنت فرا میخواند و یادآوری میکند که اگر کاری از دستمان بر میآید باید به کسانی که ناتوان هستند انجام دهیم.حضرت سعدی عقیده دارد خداوند به بندگانی لطف می کند و گناهانشان را می آمرزد که دیگران به لطف وجود آنان در آسایش بوده و کمک رسان همدیگر هستند.
یکی روبَهی دید بی دست و پایفروماند در لطف و صُنعِ خدای
شخصی روباهی را دید که دست و پا نداشت، با دیدن این وضعیت در کار خلقت آن توسط خداوند شگفت زده شد.
که چون زندگانی به سر میبَرَدبدین دست و پای از کجا میخورَد
که این روباه با این شرایط چطوری زندگی خود را سپری میکند و غذا را چگونه بدست میآورد.
در این بود درویشِ شوریده رنگکه شیری درآمد شغالی به چنگ
در همین حین که مرد به این موضوع فکر میکرد، شیری را دید که شغالی را شکار کرده بود.
شغالِ نگونبخت را شیر خوردبماند آنچه روبَه از آن سیر خورد
شیر، شغال را خورد و ته مانده آنرا رها کرد. روباه نیز ته مانده شکار شیر را خورد و سیر شد.
دگر روز باز اتفاق اوفتادکه روزیرسان قوْتِ روزش بداد
روز بعدی نیز اتفاقی مشابه افتاد و دوباره روباه به نحوی سیر شد.
یقین، مرد را دیده بیننده کردشد و تکیه بر آفریننده کرد
مرد از آنچه با چشمانش دیده بود کاملا مطمئن شد و یقین پیدا کرد برای کسب روزی می تواند تنها به قدرت روزیرسانی خدواند تکیه کند.
کز این پس به کُنجی نشینم چو مورکه روزی نخوردند پیلان به زور
با خود گفت از این به بعد میخواهم مانند مورچه که بی آزار است گوشهای بنشینم چون خداوند خودش روزی را میرساند، همانطور که فیلها با آن همه قدرتشان، بوسیله زورشان سیر نمیشوند بلکه این خداوند است که به آنها روزی میرساند.
زَنَخدان فرو بُرد چندی به جَیبْکه بخشنده روزی فرستد زِ غَیب
زَنَخدان (چالِ روی فکِ پایین صورت) را به یقیه چسباند یعنی سر فرو آورد به حالت نیاز. شروع کرد به راز و نیاز (تمنا) که خداوند از غیب جایی که او نمیداند روزی او را بفرستد.
نه بیگانه تیمار خوردش نه دوستچو چنگش رگ و استخوان ماند و پوست
در این مدت هیچ کسی، نه آشنا و نه غریبه، به او توجه نکرده و به فکر او نبودند. مرد چنان لاغر شده بود که تنها پوست و استخوانش باقی مانده بود.
چو صبرش نماند از ضعیفی و هوشزِ دیوارِ محرابَش آمد به گوش
زمانیکه از شدت ضعف طاقت و صبرش را از دست داده بود و هوش و حواس درستی برایش نمانده بود، ناگهان ندایی درونی را شنید که:
برو شیرِ دَرنده باش، ای دَغَلمَینداز خود را چو روباهِ شَل
ای حیلهگر! تو باید همانند آن شیر درنده باشی که شکار میکرد، نه شبیه آن روباه شَلی که دست و پا نداشت!
چنان سعی کن کز تو مانَد چو شیرچه باشی چو روبَه به وامانده سیر
باید انقدر تلاش کنی که مثل شیر هم خودت را سیر کنی و هم بقیه را؛ نه آنکه همانند یک روباه بی دست و پا، محتاج ته ماندهی غذای دیگران باشی تا سیر شوی!
چو شیر آن که را گردنی فَربه استگر افتد چو روبه، سگ از وی بِه است
کسی که مانند شیر، گردن کلفت و قوی است، اگر خودش را مانند یک روباه بی دست و پا به زمین بیندازد، وجود و شرافت یک سگ از او بیشتر است.
به چنگ آر و با دیگران نوش کننه بر فضلهٔ دیگران گوش کن
روزی خودت را با تلاش و به دست خودت فراهم کن و با دیگران بخور نه اینکه منتظر باشی که ته مانده غذای دیگران را بخوری.
بخور تا توانی به بازوی خویشکه سَعیَت بُوَد در ترازوی خویش
تا می توانی به همت بازو، مردانگی و کوشش خودت روزی کسب کن، که این سعی و تلاش تو بیهوده نخواهد بود زیرا در ترازوی اعمالت ثبت میشود و به آن پاداش داده میشود.
چو مَردان بِبَر رنج و راحت رسانمُخَنَث خورَد دَسترَنجِ کَسان
مثل مرد باش، زحمت بکش و کار کن و به دیگران آسایش و راحتی برسان چراکه آدم سستعنصر و بیعرضه منتظر کمک دیگران است.
بگیر ای جوان دستِ درویشِ پیرنه خود را بیفکن که دستم بگیر
ای جوان! تو باید دست پیران را بگیری و به آنان کمک کنی نه آنکه خودت را به زمین بیندازی تا دیگران کمکت کنند.
خدا را بر آن بنده بخشایش استکه خَلق از وجودش در آسایش است
خداوند به بندگانی لطف می کند و گناهانشان را می آمرزد که دیگران به لطف وجود آنان در آسایش باشند و کمک رسان دیگران باشد.
کَرَم وَرزَد آن سَر که مغزی در اوستکه دونهِمّتانند بی مغز و پوست
کسی که عاقل باشد، به دیگران می بخشد اما آنکه بی عقل و تهی از خرد باشد و بر کمک به دیگران همت نکند به جز تن و پوست ظاهری چیزی ندارد.
کسی نیک بیند به هر دو سَرایکه نیکی رساند به خَلقِ خدای
مطمئناً کسی در دنیا و آخرت خوشبخت و سعادتمند خواهد شد که به خلق خدا کمک و یاری میرساند.