بخش ۲۷ - حکایت پدر بخیل و پسر لاابالی
هوش مصنوعی: این متن درباره بیفایده بودن خساست و نگهداشتن ثروت در دنیای مادی است. شاعر به زهره (شخصی از طبقه Wealthy) اشاره میکند که به خاطر حرص به زر و سیم (پول و ثروت)، نه تنها خود را از لذتها محروم کرده، بلکه از کمک به دیگران نیز دریغ میورزد. پسرش در تلاش است تا پدر را متوجه کند که ثروت باید برای استفاده و زندگی خوب صرف شود و نه تنها جمعآوری. او به این نکته اشاره میکند که اگر آدمی بخیل باشد، حتی با وجود ثروت بسیار، در نهایت چیزی از آن نمیماند و با مرگ همه چیز را از دست میدهد.
در انتها، شاعر به اهمیت استفاده از فرصتها و لذتهای زندگی تأکید میکند و هشدار میدهد که نباید به حرص و طمع دلبسته بود، چرا که زندگی کوتاه است و باید از آن بهرهبرداری کرد.
یکی زهرهٔ خرج کردن نداشتزرش بود و یارای خوردن نداشت
شخصی بود که شجاعت هزینه کردن نداشت، باآنکه پول داشت، توان و جرات خوردن و خرج کردن نداشت.
نه خوردی، که خاطر بر آسایدشنه دادی، که فردا بکار آیدش
نه میخورد و خرج میکرد که آسایش بیابد، و نه داد و دهشی میکرد که فردای (روز قیامت) بهرهای ببرد.
شب و روز در بند زر بود و سیمزر و سیم در بند مرد لئیم
پیوسته و شب و روز در فکر (شمارش و افزودن) پول و زرش بود و پول و زر اسیر او (یعنی پولی که بهدستش میرسید اسیر میشد و دیگر از دستش بهدر نمیشد)
بدانست روزی پسر در کمینکه ممسک کجا کرد زر در زمین
روزی پسرش، دزدکی دریافت که آن خسیس، کجا زر و سیمهایش را پنهان میکند.
ز خاکش بر آورد و بر باد دادشنیدم که سنگی در آن جا نهاد
از آن خاک که پنهانش کرده بود بیرونش آورد و زر را بر باد داد و بجای زر، سنگی در آنجا گذاشت.
جوانمرد را زر بقایی نکردبه یک دستش آمد، به دیگر بخورد
زر و پول در دست آن جوانمرد و عیار نپایید، از یک دستش که گرفت به دست دیگر (فورا) خرج کرد.
کز این کمزنی بود ناپاکروکلاهش به بازار و میزر گرو
(همچنین آن پسر) قمارباز بازندهای بود که کلاه و دستارش در بازار گرو بود (یعنی مقروض بود) کمزن: قمارباز بازنده. میزر: دستار.
نهاده پدر چنگ در نای خویشپسر چنگی و نایی آورده پیش
(از یک سو) پدر چنگ (غُصه) بر گلوی خود میفشرد و از سوی دیگر پسر، مطرب و چنگی آورده بود (و خوشگذرانی میکرد) چنگی: نوازنده چنگ. نایی: نوازنده نی.
پدر زار و گریان همه شب نخفتپسر بامدادان بخندید و گفت
پدر، بدحال و گریان تمام شب را نخوابید و پسر صبحگاه به او گفت:
زر از بهر خوردن بود ای پدرز بهر نهادن چه سنگ و چه زر
زر و پول برای خرج کردن است ای پدر! اگر بمانَد با سنگ چه فرقی دارد؟
زر از سنگ خارا برون آورندکه با دوستان و عزیزان خورند
زر را از (معدن و) سنگِ سخت بیرون میآورند که با دوستان و عزیزان خرج کنند.
زر اندر کف مرد دنیاپرستهنوز ای برادر به سنگ اندرست
زر و پول در دست آدم مالپرست و زراندوز، انگار که بهدست نیامده و هنوز در زیر زمین و در سنگ است.
چو در زندگانی بدی با عیالگرت مرگ خواهند، از ایشان منال
وقتی که با خانوادهات بد و نامهربان هستی، اگر مرگ تو را آرزو کنند، گله مکن و شکایت نداشته باش.
چو چشمآرو آنگه خورند از تو سیرکه از بام پنجه گز افتی به زیر
وقتی که بداخلاق و خشمناک هستی زمانی از تو راضی میشوند که دچار مرگ شوی.
بخیل توانگر به دینار و سیمطلسمی است بالای گنجی مقیم
آدم خسیسی که ثروتمند است همچون طلسمی است که بالای گنج گذاشتهاند.
از آن سالها میبماند زرشکه لرزد طلسمی چنین بر سرش
اینکه چندین سال این زر همچنان باقی است ، به این دلیل است که چنین طلسمی همواره بر سر آن بوده است ( کنایه از این که این پدر اگر این سرمایه را خرج میکرد و یا بخشش می نمود ، این سرمایه تا الان باقی نمی ماند )
به سنگ اجل ناگهش بشکنندبه اسودگی گنج قسمت کنند
ناگهان مرگ و اجل، آن طلسم را در هم میشکند و به آسانی ثروتش را تقسیم میکنند.
پس از بردن و گرد کردن چو موربخور پیش از آن کهت خورد کرم گور
پس از بار بردن و جمع کردن، با مشقت زیاد همچون مورچه؛ خرج کن و بخور پیش از آنکه بمیری.
سخنهای سعدی مثال است و پندبه کار آیدت گر شوی کار بند
سخنان سعدی، همه مثال و ضربالمثل و پند است و برای تو سودمند، اگر بهکار ببری.
دریغ است از این روی برتافتنکز این روی دولت توان یافتن
حیف است از این (پندها) روی بگردانی؛ که از این میتوانی دولت و بخت بیابی.