بخش ۱۲ - حکایت
این حکایت درباره تاثیر عاشقی و مغلوب شدن عقل و هوش در برابر عشق است. شاعر با روایت داستانی درباره یک حکیم و پزشک به این موضوع میپردازد.
طبیبی پریچهره در مرو بودکه در باغ دل قامتش سرو بود
یک پزشک خوشچهره در شهر مرو بود که قامت خوش او دلهای زیادی را ربوده بود.
نه از درد دلهای ریشش خبرنه از چشم بیمار خویشش خبر
نه از عاشقان خود خبر داشت و نه میدانست که عاشق او چشم بهراه اوست.
حکایت کند دردمندی غریبکه خوش بود چندی سرم با طبیب
دردمندی غریب حکایت میکند که مدتی به آن طبیب، دل باخته بودم.
نمیخواستم تندرستی خویشکه دیگر نیاید طبیبم به پیش
(در آن مدت) تندرستی خود را نمیخواستم تا آمدن طبیب به نزد من متوقف نشود.
بسا عقل زورآور چیردستکه سودای عشقش کند زیردست
چه بسیار عقلهای قوی و زورمند در برابر هوس عشق، ضعیف و زیردست میگردند.
چو سودا خرد را بمالید گوشنیارد دگر سر برآورد هوش
وقتی که عشق و سودا، عقل و خرد را مقهور میکند دیگر هوش و ذکاوتی نمیماند.