بخش ۱۲ - حکایت معروف کرخی و مسافر رنجور
این متن شعری درباره معروف کرخی (عارف و صوفی نامدار) و مهمان اوست. روزی یک مهمان بر بقعهای که معروف کرخی در آن سکونت داشته، وارد میشود. آن شخص بسیار مریض بوده و شبها از درد و رنج نمیتواند بخوابد؛ همگان از آنجا میگریزند اما «معروف» از او پرستاری میکند تا آنکه شبی، معروف برای مدت کمی بهخواب میرود و آن شخص برای اینکار به او ناسزا میگوید. دیگران معروف را برای نیکیکردن به یک آدم ناسپاس سرزنش میکنند اما معروف در پاسخ از لزوم صبر و تواضع در نیکوکاری میگوید.
کسی راه معروف کرخی بجستکه بنهاد معروفی از سر نخست
کسی بهراه «معروف کرخی» راه یافت؛ که در قدم اول، غرور را کنار بگذارد.
شنیدم که مهمانش آمد یکیز بیماریش تا به مرگ اندکی
شنیدهام که مهمانی برای او آمد که تا مرگ فاصله زیادی نداشت.
سرش موی و رویش صفا ریختهبه موییش جان در تن آویخته
موی از سر او ریخته و رویش پیر گشتهبود و جانش به مویی بند بود.
شب آنجا بیفکند و بالش نهادروان دست در بانگ و نالش نهاد
شب در آنجا ماند و سر بر بالش نهاد و یکسره از بیماری آه و ناله میکرد.
نه خوابش گرفتی شبان یک نفسنه از دست فریاد او خواب کس
نه میخوابید و نهکسی میتوانست از دست فریاد او بخوابد.
نهادی پریشان و طبعی درشتنمیمرد و خلقی به حجت بکشت
درونی پریشان داشت و اخلاقی درشت و زشت؛ نمیمرد و جمعی را کشت.
ز فریاد و نالیدن و خفت و خیزگرفتند از او خلق راه گریز
از فریاد و ناله و ناآرامی او، مردم از آنجا گریختند.
ز دیار مردم در آن بقعه کسهمان ناتوان ماند و معروف و بس
در آن بقعه هیچکس نماند جز معروف و آن بیمار.
شنیدم که شبها ز خدمت نخفتچو مردان میان بست و کرد آنچه گفت
شنیدهام که شبها از پرستاری و خدمت نمیخوابید و همچون جوانمردان بر پای حرف خود ایستاد و کرد آنچه گفت.
شبی بر سرش لشکر آورد خوابکه چند آورد مرد ناخفته تاب؟
یک شب، خواب بر او حملهکرد؛ آخر آدمی چقدر توان نخوابیدن دارد؟
به یک دم که چشمانش خفتن گرفتمسافر پراکنده گفتن گرفت
یک لحظه که چشمانش را برای خوابیدن بست؛ آن مرد مهمان، پراکنده گفتن و پرت و پلا گفتن را شروع کرد.
که لعنت بر این نسل ناپاک بادکه نامند و ناموس و زرقند و باد
که لعنت بر این نسل ناپاک و گناهکار باد که ادعای نام و غیرت دارند اما در عمل دروغ هستند و باد.
پلید اعتقادان پاکیزه پوشفریبندهٔ پارسایی فروش
درون و عقیده آنان ناپاک است و بیرون و ظاهرشان پاک؛ آدمیانی هستند ریاکار.
چه داند لت انبانی از خواب مستکه بیچارهای دیده بر هم نبست؟
یک آدم لتانبان که مست خواب است چطور حال یک بیمار را که نمیتواند بخوابد، بفهمد؟
سخنهای منکر به معروف گفتکه یک دم چرا غافل از وی بخفت
از این حرفهای زشت، به معروف گفت؛ که چرا یکلحظه خوابید.
فرو خورد شیخ این حدیث از کرمشنیدند پوشیدگان حرم
آن شیخ بزرگوار، چیزی نگفت و پوشیدگان اهلخانه، ماجرا را شنیدند.
یکی گفت معروف را در نهفتشنیدی که درویش نالان چه گفت
یکی در خلوت به معروف گفت که خود دیدی و شنیدی آن درویش بیمار چهچیزهایی بهتو گفت.
برو زین سپس گو سر خویش گیرگرانی مکن جای دیگر بمیر
پس از اینپس بهاو بگو به جایی دیگر برود؛ اذیت نکند و در جایی دیگر بمیرد.
نکویی و رحمت به جای خود استولی با بدان نیکمردی بد است
نیکوکاری و مهربانی جای خود دارد اما با بدان، نیکویی کردن بد است.
سر سفله را گرد بالش منهسر مردم آزار بر سنگ به
آدم فرومایه را «گِرد بالش» و راحتی مده؛ همان بهتر که آدم مردمآزار در سختی باشد. (یا بمیرد)
مکن با بدان نیکی ای نیکبختکه در شوره نادان نشاند درخت
ای نیکبخت! با بدان نیکویی مکن زیرا نادان است که در شورهزار، درخت میکارد.
نگویم مراعات مردم مکنکرم پیش نامردمان گم مکن
نمیگویم به مردم نیکی مکن؛ بلکه میگویم نیکویی را صرف نامردمان و فرومایگان مکن.
به اخلاق نرمی مکن با درشتکه سگ را نمالند چون گربه پشت
به آدم بدخلق و درشت، مهربانی مکن که هیچکس پشت سگ را مثل گربه نوازش نمیکند.
گر انصاف خواهی سگ حق شناسبه سیرت به از مردم ناسپاس
اگر راستش را بخواهی یک سگ حقشناس و باوفا، از مردم ناسپاس و ناشُکر، خوشسیرتتر است.
به برفاب رحمت مکن بر خسیسچو کردی مکافات بر یخ نویس
شربت خنک را به آدم فرومایه مده که اگر دادی آن را باطل و بیهوده بدان.
ندیدم چنین پیچ بر پیچ کسمکن هیچ رحمت بر این هیچ کس
تا حالا آدم عوضی و پیچبرپیچ مثل این ندیدهام، به این آدم فرومایه محبت مکن.
بخندید و گفت ای دلارام جفتپریشان مشو زین پریشان که گفت
معروف خندید و گفت: ای همسر مهربان، ناراحت مشو از این حرفهای پریشان که گفت.
گر از ناخوشی کرد بر من خروشمرا ناخوش از وی خوش آمد به گوش
اگر از درد بیماری چیز بدی بهمن گفت، آن حرفهای ناخوش او، برای من خوش بود.
جفای چنین کس نباید شنودکه نتواند از بیقراری غنود
نباید به این حرفهای درشت توجه کرد زیرا نمیتواند از بیقراری و بیتابی بخوابد.
چو خود را قوی حال بینی و خوشبه شکرانه بار ضعیفان بکش
وقتی سالم و سرحال هستی، به شکرانه این نعمت به ضعیفان کمک کن.
اگر خود همین صورتی چون طلسمبمیری و اسمت بمیرد چو جسم
اگر آدمی همین صورت ظاهر و جسم باشد، پس از مرگ هم یادی از او نمیماند.
وگر پرورانی درخت کرمبر نیکنامی خوری لاجرم
اما اگر درخت بخشندگی و لطف بپرورانی، از نیکنامی و ثواب بهره میبری.
نبینی که در کرخ تربت بسی استبه جز گور معروف، معروف نیست
نمیبینی که در کرخ، آرامگاه و تربت زیاد است اما جز گور معروف هیچکدام شناختهشده نیست؟
به دولت کسانی سر افراختندکه تاج تکبر بینداختند
کسانی نیکبخت و سعادتمند گشتند که تاج غرور و تکبر را دور انداختند.
تکبر کند مرد حشمت پرستنداند که حشمت به حلم اندر است
آدم ِ بزرگیخواه، تکبّر میورزد اما نمیداند که بزرگی در تواضع است.