بخش ۳ - حکایت تیرانداز اردبیلی
این شعر، درباره قدرت دست تقدیر و نیز سرنوشت تعیین شده زمان مرگ آدمیان است. حکایت درباره جنگاوری قوی و ماهر است که در برابر یک جنگنجوی ساده و بدون تجهیزات جنگی شکست میخورد. و زمانیکه از او درباره چرایی شکستش پرسیدهمیشود قوی بودن دست تقدیر را به پُرسنده یادآوری میکند. شاعر در پایان، قدرت و دانایی آدمیان را در برابر اجل و زمان تعیینشده مرگ، شکستخورده میداند.
یکی آهنین پنجه در اردبیلهمی بگذرانید پیلک ز پیل
مردی زورمند و اهل اردبیل که تیر کمانش از فیل میگذشت. (پیلک: نوعی تیر. پیل بهنظر میرسد که در اینجا نام نوعی سپر یا زره باشد)
نمد پوشی آمد به جنگش فرازجوانی جهان سوز پیکار ساز
در جنگ، یک جنگنجوی ساده و نمدپوش در مقابلش قرار گرفت؛ جوانی بود جنگاور و جنگی.
به پرخاش جستن چو بهرام گورکمندی به کتفش بر از خام گور
که در جنگاوری مثل بهرام گور بود و کمندی از چرم گور با خود داشت.
چو دید اردبیلی نمد پاره پوشکمان در زه آورد و زه را به گوش
وقتی اردبیلی آن نمدپارهپوش را دید کمان را با تمام قدرت تا بناگوش کشید.
به پنجاه تیر خدنگش بزدکه یک چوبه بیرون نرفت از نمد
و پیاپی بهاو تیر زد، پنجاه تیر خدنگ و تیز؛ که حتی یکی از آنها از نمد عبور نکرد!
درآمد نمدپوش چون سام گردبه خم کمندش درآورد و برد
جوان نمدپوش همچون سام پهلوان نزدیک رسید و با کمند او را اسیر کرد.
به لشکرگهش برد و در خیمه دستچو دزدان خونی به گردن ببست
او را به لشکرگاه برد و همچون راهزنان قاتل او را بهگردن بست.
شب از غیرت و شرمساری نخفتسحرگه پرستاری از خیمه گفت
آن (اردبیلی) از غیرت و شرمندگی نتوانست بخوابد؛ صبحدم پرستاری از درون خیمه از او پرسید:
تو کآهن به ناوک بدوزی و تیرنمدپوش را چون فتادی اسیر؟
تو که با تیر و پیکان، آهن را پاره میکنی؛ چطور اسیر یک نمدپوش شدی؟
شنیدم که میگفت و خون میگریستندانی که روز اجل کس نزیست؟
شنیدهام که گریه میکرد و پاسخ داد: نمیدانی که وقتی اجل برسد، کسی جان بهدر نمیبرد؟
من آنم که در شیوهٔ طعن و ضرببه رستم در آموزم آداب حرب
من در جنگ، چنان ماهرم که فنون تیراندازی و ضربهزنی را به رستم یاد میدهم.
چو بازوی بختم قوی حال بودستبری پیلم نمد مینمود
وقتیکه بازوی بخت و اقبالم قوی و زورمند بود؛ ستبری پیل در برابرم مثل نمد بود.
کنونم که در پنجه اقبیل نیستنمد پیش تیرم کم از پیل نیست
اکنون که بخت و اقبال ندارم؛ نمد در برابر تیر من همچون پیل است!
به روز اجل نیزه جوشن دردز پیراهن بی اجل نگذرد
در روز اجل، نیزه از آهن میگذرد اما بیاجل از پیراهن یکلا هم نمیگذرد.
کرا تیغ قهر اجل در قفاستبرهنهست اگر جوشنش چند لاست
کسی که مرگش فرا برسد؛ برهنه است حتی اگر جوشنی چندلایه پوشیده باشد.
ورش بخت یاور بود، دهر پشتبرهنه نشاید به ساطور کشت
وقتیکه تقدیر نباشد؛ برهنه را با ساطور هم نمیتوان کشت.
نه دانا به سعی از اجل جان ببردنه نادان به ناساز خوردن بمرد
نه دانا میتواند با تلاش و زیرکی از اجل بگریزد؛ و نه نادان، بیاجل با خوردن چیزی ناساز میمیرد.