بخش ۴ - حکایت طبیب و کرد
حکایت درباره طبیبی است که پس از معاینه یک بیمار که از درد شکم نمیتوانست بخوابد، میگوید که بیماریاش کشنده است و تا صبح زنده نمیماند. از قضا همانشب طبیب میمیرد و بیمار مزبور تا سالها زندگی میکند. این شعر درباره تقدیر و سرنوشت آدمیان و زمان اجل آدمیان است.
شبی کُردی از دردِ پهلو نخفتطبیبی در آن ناحیت بود و گفت
شبی کُردی از بیماری و درد پهلو نتوانست بخوابد؛ پزشکی در آن ناحیه بود و گفت:
از این دست کاو برگ رَز میخوردعجب دارم ار شب به پایان بَرَد
از این غذاهای ناسازگار که او خورده است؛ فکر نمیکنم که تا صبح زنده بماند.
که در سینه، پیکانِ تیرِ تتاربه از ثقلِ مأکولِ ناسازگار
زیرا غذای سنگین ناسازگار از زخم تیر تاتار هم بدتر و کشندهتر است.
گر افتد به یک لقمه در روده پیچهمه عمرِ نادان بر آید به هیچ
اگر با یک لقمه ناسازگار در روده پیچ بیفتد عمر آدم نادان را تباه میکند.
قضا را طبیب اندر آن شب بِمُردچهل سال از این رفت و زندهست کُرد
از قضا آن شب، آن طبیب مُرد و از آن ماجرا چهل سال گذشتهاست و کُرد زندهاست.