بخش ۵ - حکایت
یک روستایی سر خری را بر بالای کشتزارش علم میکند تا کشتزار را از چشم بد دور کند. آدم دانایی آنرا میبیند و میگوید: «خری که نتوانست زخم چوب را از خود دور کند، چطور میتواند بلا را از تو دور کند؟» شاعر در پایان از ضعف و ناتوانی آدمیان در برابر دست تقدیر میگوید و اینکه وقتیکه تقدیر باشد پزشک نیز نمیتواند بیماری خود را علاج کند.
یکی روستایی سقط شد خرشعلم کرد بر تاک بستان سرش
خر یک روستایی سقط شد و آنروستایی سر خر را بالای تاکستان علَم کرد. (تا دفع چشمزخم کند)
جهاندیده پیری بر او بر گذشتچنین گفت خندان به ناطور دشت
پیری جهاندیده از آنجا میگذشت (و با دیدن آن) خندید و گفت:
مپندار جان پدر کاین حمارکند دفع چشم بد از کشتزار
ای فرزندم، مپندار که سر این خر میتواند چشم بد را از کشتزار تو دور کند.
که این دفع چوب از سر و گوش خویشنمیکرد تا ناتوان مرد و ریش
که این خر در زمان زندهبودن نتوانست ضرب چوب را از سر و گوش خود دفع کند تا آنکه ناتوان و زخمی مرد.
چه داند طبیب از کسی رنج بردکه بیچاره خواهد خود از رنج مرد؟
طبیب چطور میتواند بیماری را از کسی دفع کند، وقتیکه خود از بیماری میمیرد؟