بخش ۶ - حکایت
این شعر درباره قسمت و روزی آدمیان است که از پیش تعیین شده است. حکایت درباره کسی است که سکهای را گممیکند و هرچه تلاش میکند نمیتواند بیابد اما شخص دیگری ناخواسته آن سکه را مییابد. شاعر در این شعر از برتری تقدیر بر زور و دانایی آدمیان گفته است.
شنیدم که دیناری از مفلسیبیفتاد و مسکین بجستش بسی
شنیدهام که دیناری از دست آدم تهیدستی افتاد و هرچه جُست، نتوانست آنرا بیابد.
به آخر، سرِ ناامیدی بتافتیکی دیگرش ناطلبکرده یافت
در آخر و با ناامیدی آنجا را ترک کرد، شخص دیگری بدون آنکه بخواهد آن دینار را پیدا کرد.
به بدبختی و نیکبختی قلمبگردید و ما همچنان در شکم
قلم تقدیر به بدبختی و نیکبختی گشته و سرنوشت ما را نوشتهاست؛ از زمانیکه ما در شکم مادر هستیم و متولد نگشتهایم.
نه روزی به سرپنجگی میخورندکه سرپنجگان تنگروزیترند
آدمیان، روزی و قسمت را با زور و سرپنجگی نمیخورند؛ چنانکه قویها تنگروزیتر هستند و روزگار بر آنها دشوارتر است.
بسا چارهدانا به سختی بمردکه بیچاره گوی سلامت ببُرْد
بسیار آدمیان دانا و چارهگر که از سختی و تنگدستی مردهاند و آدم ناتوان و بیچاره نجات یافتهاست.