بخش ۷ - حکایت
این شعر درباره یاری خواستن آدمیان از پروردگار است. شاعر حکایتی را روایت میکند که پدری پسرش را بهجرم خطایی تنبیه میکند و پسر که خود را بیگناه میداند از اینکار شکایت میکند. شاعر در پایان پند میدهد که انسان باید در مشکلات و بلایا به پروردگار پناه ببرد نه آنکه از دست پروردگار شکایت کند.
فرو کوفت پیری پسر را به چوببگفت ای پدر بی گناهم مکوب
پیرمردی پسرش را با چوب میزد؛ پسر گفت: مرا مزن ای پدر! بیگناه هستم.
توان بر تو از جور مردم گریستولی چون تو جورم کنی چاره چیست؟
میتوان از جور و ستم مردم بهتو پناه برد اما وقتیکه تو بر من جور کنی، چه کنم؟
به داور خروش، ای خداوند هوشنه از دست داور برآور خروش
ای صاحبخرد و ای هوشیار! به خدا فغان کن و نیاز ببر؛ نهآنکه از دست خدا فغان کنی.