بخش ۸ - حکایت مرد درویش و همسایهٔ توانگر
این متن حکایتی است درباره مشاجره زن و شوهری که تهیدست و نادار هستند؛ زن، با شوهر مشاجره و جنگ میکند که چرا مثل سایر مردها ثروتمند نیست و چرا با دست تهی بهخانه میرود. شوهر، تقدیر و سرنوشت خود را بهاو یادآوری میکند و میگوید که من اگر شخص دیگری میبودم آنوقت ثروتمند میبودم، من اختیار نداشتهام که شخص دیگری باشم. شاعر با روایت این حکایت میگوید که روزی و قسمت هرکس از پیش تعیین شدهاست.
بلند اختری نام او بختیارقوی دستگه بود و سرمایهدار
آدم نیکبختی بود بهنام «بختیار» که ثروتمند و سرمایهدار بود.
به کوی گدایان درش خانه بودزرش همچو گندم به پیمانه بود
بختیار در محله فقیران خانه و مسکن داشت؛ پیمانهاش از زر پر بود، بهآسانی و فراوانی گندم.
چو درویش بیند توانگر به نازدلش بیش سوزد به داغ نیاز
وقتیکه آدم نادار و درویش، آدم ثروتمند را در ناز و نعمت میبیند بیشتر دلش بر حال تهیدستی خود میسوزد.
زنی جنگ پیوست با شوی خویششبانگه چو رفتش تهیدست، پیش
زنی (در آن محله) وقتیکه شوهرش با دست تهی بهخانه رفت، با شوهر به مشاجره و جنگ برخاست.
که کس چون تو بدبخت، درویش نیستچو زنبور سرخت جز این نیش نیست
که هیچکس مثل تو بدبخت و فقیر نیست؛ مثل زنبور درشت سرخ هستی که عسل نمیدهی و جز این نیش چیزی نداری.
بیاموز مردی ز همسایگانکه آخر نیم قحبهٔ رایگان
مردی و مردانگی را از همسایهها بیاموز؛ من که قحبهٔ مفت و مجانی نیستم!
کسان را زر و سیم و ملک است و رختچرا همچو ایشان نهای نیکبخت؟
مردم همه، پول و ثروت و مِلک و اسباب و تجملات دارند؛ چرا تو مثل آنها نیکبخت نیستی؟
بر آورد صافیدل صوفپوشچو طبل از تهیگاه خالی خروش
آن مرد پاکدل و پرهیزگار از سینه فغان برآورد؛
که من دست قدرت ندارم به هیچبه سرپنجه دست قضا بر مپیچ
که من، هیچکاره هستم و قدرت بر چیزی ندارم؛ با دست قضا در نیفت.
نکردند در دست من اختیارکه من خویشتن را کنم بختیار
به من اختیار ندادند که «بختیار» باشم.