بخش ۹ - حکایت
این شعر درباره قدرت تقدیر و سرنوشت است. شاعر در ابتدا حکایتی از پیرمردی میگوید که همسر زشترویی دارد که میخواهد با آرایشکردن خود را زیبا کند و پیرمرد، سرنوشت و تقدیر او را بهاو یادآوری میکند. شاعر در ادامه، مثالهایی از چیزهایی در زندگی و طبیعت نشانمیدهد که سعی و تلاش نمیتواند آنها را تغییر دهد، زیرا تقدیر آنها چنین بوده و بهآن شکل آفریده شدهاند.
یکی پیرِ درویش در خاک کیشچه خوش گفت با همسر زشت خویش
پیرمردی تنگدست در جزیره کیش، بههمسر زشتروی خود چه خوش و بجا گفت:
چو دست قضا زشترویت سرشتمیندای گلگونه بر روی زشت
«وقتی که تقدیر تو را زشت خلق کرده، پس آرایش مکن»
که حاصل کند نیکبختی به زور؟به سرمه که بینا کند چشم کور؟
چه کسی میتواند تقدیر را عوض کند و بهزور نیکبخت شود؟ با سرمه چطور میشود نابینا، بینا شود؟
نیاید نکوکاری از بد رگانمحال است دوزندگی از سگان
از بدرگان و بدسرشتان نیز نباید انتظار و توقع نیکوکاری داشت؛ محال است سگی، دوزندگی و خیاطی کند!
همه فیلسوفان یونان و رومندانند کرد انگبین از زقوم
اگر تمام فیلسوفان یونان و روم را جمعکنی نمیتوانند از زقوم تلخ، عسل بگیرند٬ ( زُقوم: درخت دوزخی)
ز وحشی نیاید که مردم شودبه سعی اندر او تربیت گم شود
جانور وحشی تبدیل به آدمی نمیشود و هرچه سعی کنی و تربیت کنی در او گم و بیاثر میشود.
توان پاککردن ز زنگ آینهولیکن نیاید ز سنگ آینه
میشود زنگار آینه را پاک کرد اما نمیشود سنگ را به آینه تبدیل کرد.
به کوشش نروید گل از شاخ بیدنه زنگی به گرمابه گردد سپید
با تلاش نمیشود از درخت بید، گلسرخ رویاند و با حمامکردن، سیاه و زنگی، سپید نمیگردد.
چو رد مینگردد خدنگ قضاسپر نیست مر بنده را جز رضا
وقتی که تیر قضا، خطا نمیرود، بنده جز تسلیم و رضا چارهای ندارد.