بخش ۱۰ - حکایت کرکس با زغن
حکایت درباره گفتگوی یک کرکس و یک زغن است که در اوج آسمان در حال پرواز هستند. کرکس از قدرت بینایی بینظیر خود میگوید اما ساعت و زمانی بعد در دام گرفتار میشود. شاعر در این متن از برتری نیروی تقدیر میگوید.
چنین گفت پیش زغن کرکسیکه نبود ز من دوربینتر کسی
روزی کرکسی به زغنی گفت: کسی دوربینتر و تیزبینتر از من وجود ندارد.
زغن گفت از این در نشاید گذشتبیا تا چه بینی بر اطراف دشت
زغن گفت قابل قبول نیست؛ بیا امتحان کنیم تا چهمیتوانی در این دشت ببینی.
شنیدم که مقدار یک روزه راهبکرد از بلندی به پستی نگاه
شنیدهام که (کرکس) مقدار راه سفر یکروزه را از بلندی دید.
چنین گفت دیدم گرت باور استکه یک دانه گندم به هامون بر است
و گفت: اگر باور میکنی در آن دشت دوردست، یک دانهگندم را میبینم.
زغن را نماند از تعجب شکیبز بالا نهادند سر در نشیب
زغن از تعجب و شگفتی فراوان، بیصبر شد؛ از اوج آسمان به پایین آمدند.
چو کرکس بر دانه آمد فرازگره شد بر او پایبندی دراز
وقتی که کرکس بهنزدیک آن دانه آمد؛ دامی بر پای او گره شد.
ندانست از آن دانهای خوردنشکه دهر افکند دام در گردنش
ندانست از آن دانهای خوردنش، که دهر افکند دام در گردنش
نه آبستن در بود هر صدفنه هر بار رامی زند بر هدف
هر صدفی، در و مروارید ندارد؛ تیر رامی هر بار بههدف نمیخورد. («رامی» یا ابنحرب، نام شخصی در صدر اسلام)
زغن گفت از آن دانه دیدن چه سودچو بینایی دام خصمت نبود؟
زغن به او گفت از آن دانه دیدن و تیزبینی چه سود؟ وقتی که نتوانستی دام دشمن را ببینی.
شنیدم که میگفت و گردن به بندنباشد حذر با قدر سودمند
شنیدهام درحالیکه گردن دربند بود میگفت: از تقدیر، نمیتوان گریخت.
اجل چون به خونش بر آورد دستقضا چشم باریک بینش ببست
وقتی که اجل، قصد کشتن او کرد؛ قضا چشم تیزبین او را بست.
در آبی که پیدا نگردد کنارغرور شناور نیاید به کار
در دریایی که بیپایان است؛ غرور و زور شناگر چارهساز نیست.