بخش ۱۱ - حکایت
این متن گفتگوی یک شاگرد بافنده است که میگوید بجز نقشهایی که استاد از بالا میبندد، نمیتواند بزند. شاعر در ادامه به موضوع شرک و توحید پرداخته است و در پایان برای مخاطب و خواننده، گشایش و لطف الهی آرزو کردهاست.
چه خوش گفت شاگرد منسوج بافچو عنقا بر آورد و پیل و زراف
شاگرد منسوج باف چه درست گفت وقتیکه داشت هُما و زرافه و فیل نقش میزد.
مرا صورتی بر نیاید ز دستکه نقشش معلم ز بالا نبست
هیچ طرح و صورتی نمیتوانم بزنم بجز آنها که استاد از بالا بست.
گرت صورت حال بد یا نکوستنگارندهٔ دست تقدیر، اوست
اگر وضعیت اکنون تو خوب یا بد است، نویسندهی سرنوشت تو همان خداست.
در این، نوعی از شرک پوشیده هستکه زیدم بیازرد و عمروم بخست
در گفتن اینکه «زید مرا آزرد» یا «عمرو مرا زد» نوعی شرک خفی و پوشیده هست.
گرت دیده بخشد خداوند امرنبینی دگر صورت زید و عمرو
اگر خداوند به تو بینش عطا کند، دیگر هیچگاه صورت و ظاهر زید و عمرو را نخواهی دید.
نپندارم ار بنده دم در کشدخدایش به روزی قلم در کشد
نپندارم ار بنده دم در کشد، خدا روزیاش را ندهد
جهانآفرینت گشایش دهادکه گر وی ببندد، که داند گشاد؟
پروردگار بهتو گشایش بدهد؛ زیرا اگر او ببندد، چهکسی میتواند بگشاید؟