بخش ۱۲ - مثل
این شعر با مکالمه یک شتربچه با مادر خود شروع میشود که درباره استراحت و سفر و کار صحبت میکنند. سپس شاعر با مثالی از حرکت کشتیهای دریایی از قدرت تقدیر میگوید و در پایان، مخاطب را به خداپرستی و یکتاپرستی فرامیخواند.
شتر بچه با مادر خویش گفت:«پس از رفتن، آخر زمانی بخفت»
شتربچهای به مادرش گفت: «رفتن بس است؛ کمی هم استراحت کنیم»
بگفت «ار به دست من استی مهارندیدی کسم بارکش در قطار»
پاسخ داد: «اگر مهار در دست من بود، هرگز بارکش کاروان نمیشدم»
قضا کشتی آنجا که خواهد بَرَدوگر ناخدا جامه بر تن درد
سرنوشت، کشتی را بهآنجا میبرد که خود خواهد، حتی اگر ناخدا (از خشم و غصه) جامه بر تن خویش پاره کند.
مکن سعدیا دیده بر دست کسکه بخشنده پروردگار است و بس
ای سعدی! چشم بر دست کسی مدوز که تنها بخشنده و روزیدهنده، پروردگار است و دیگر هیچکس.
اگر حق پرستی ز درها بَسَتکه گر وی بِرانَد نخوانَد کسَت
اگر خدا پرست هستی او برای تو کافی است و اگر او تو را نپذیرد هیچکس نمیتواند خواستهات را روا کند.
گر او تاجدارت کند سر بر آروگر نه سرِ ناامیدی بخار
اگر او تو را تاجدار کند امیدوار باش وگرنه برو و ناامید باش.