بخش ۹ - حکایت در فضیلت خاموشی و آفت بسیار سخنی
هوش مصنوعی: این شعر از زبان پیری حکیمانه و باهوش بیان شده که تجربیات خود را با دیگران در میان میگذارد. او از سفری به هند یاد میکند و تصویری از شب یلدا به تصویر میکشد. در این سفر، او با صحنهای مواجه میشود که دختری زیبا در آغوش یک موجود زشت و شیطانی قرار دارد. این صحنه او را به شدت تحت تأثیر قرار میدهد و او تلاش میکند تا از این وضعیت نجات یابد، اما با دشنام و زجر مواجه میشود. او به خاطر اعمال نادرستِ خود احساس ننگ میکند و در نهایت تصمیم میگیرد از این کارهای ناخوشایند دوری کند و به توبه بپردازد. در انتها، پیر با تأکید بر اهمیت عقل و هوش، از دیگران میخواهد که از تجربیات او درس بگیرند و در مواقع مشابه، صرفاً به فکر عواقب کارهای خود باشند.
چنین گفت پیری پسندیده هوشخوش آید سخنهای پیران به گوش
هوش مصنوعی: پیری دانا و مورد احترام گفت که سخنان بزرگترها و حکمتهای آنها برای شنیدن خوشایند است.
که در هند رفتم به کنجی فرازچه دیدم؟ چو یلدا سیاهی دراز
هوش مصنوعی: در سفر به هند به مکانی بلند رفتم و مشاهده کردم که سیاهی شب مانند یلدای طولانی در پیش رویم گسترده است.
تو گفتی که عفریت بلقیس بودبه زشتی نمودار ابلیس بود
هوش مصنوعی: تو گفتی که عفریت بلقیس به اندازهی زشتی ابلیس دیده میشود.
در آغوش وی دختری چون قمرفرو برده دندان به لبهاش در
هوش مصنوعی: دختری زیبا و دلربا در آغوش او قرار دارد و او به آرامی لبهایش را میگزد.
چنان تنگش آورده اندر کنارکه پنداری اللیل یغشی النهار
هوش مصنوعی: چنان تنگ و فشرده در کنارش است که گویی شب روز را پوشانده است.
مرا امر معروف دامن گرفتفضول آتشی گشت و در من گرفت
هوش مصنوعی: مرا به کارهای خوب تشویق کردند و این امر، مانند آتش سودایی در درونم شعلهور شد.
طلب کردم از پیش و پس چوب و سنگکه ای نا خدا ترس بی نام و ننگ
هوش مصنوعی: به دنبال چوب و سنگی بودم که از هر سو به من کمک کنند، و از خدا خواستم که ای کسی که از ترس نام و ننگ فرار میکنی، مرا راهنمایی کن.
به تشنیع و دشنام و آشوب و زجرسپید از سیه فرق کردم چو فجر
هوش مصنوعی: من در میان ناسزا و آزار و آشفتگی، از تاریکی به روشنی رسیدم، مانند سپیدی صبح که از شب تار بیرون میآید.
شد آن ابر ناخوش ز بالای باغپدید آمد آن بیضه از زیر زاغ
هوش مصنوعی: ابر تیره و ناخوش در بالای باغ ظاهر شد و آن دایره سفید (احتمالا به نشانه باران یا چیزی شبیه آن) از زیر زاغ (پرندهای سیاه) نمایان گشت.
ز لا حولم آن دیو هیکل بجستپری پیکر اندر من آویخت دست
هوش مصنوعی: از بیقدرتی من، آن موجود بزرگ به من حملهور شد و روح لطیفش را در وجودم قرار داد.
که ای زرق سجادهٔ دلق پوشسیهکار دنیاخر دینفروش
هوش مصنوعی: ای کسی که به دورویی و فریبکاری مشغولی و با ظاهری زیبا و فریبنده در حال فریب دادن دیگران هستی، تو به دنیا فروختهای دین و ایمان را.
مرا عمرها دل ز کف رفته بودبر این شخص و جان بر وی آشفته بود
هوش مصنوعی: مدتهاست که دل و جانم را فدای این انسان کردهام و به خاطر او دلم در اضطراب و پریشانی بوده است.
کنون پخته شد لقمه خام منکه گرمش به در کردی از کام من
هوش مصنوعی: الان لقمهای که نپخته بودم آماده شده است، اما تو آن را از دهان من بیرون کشیدی و به آن پایان دادی.
تظلم برآورد و فریاد خواندکه شفقت بر افتاد و رحمت نماند
هوش مصنوعی: به کمک و رحمت کسی نیافت، به شدت اعتراض کرد و فریاد زد که دیگر نشانهای از محبت و رحمت باقی نمانده است.
نماند از جوانان کسی دستگیرکه بستاندم داد از این مرد پیر؟
هوش مصنوعی: هیچکس از جوانان باقی نمانده که بتواند کمکم کند، چرا که من از این مرد پیر انتقاد کردم و او را به چالش کشیدم.
که شرمش نیاید ز پیری همیزدن دست در ستر نامحرمی
هوش مصنوعی: او از پیری خجالت نمیکشد و همچنان به دنبال ارتباط با نامحرمان است.
همی کرد فریاد و دامن به چنگمرا مانده سر در گریبان ز ننگ
هوش مصنوعی: او دائم فریاد میزد و دامن من را به چنگ گرفته بود، در حالی که من از خجالت سرم را در گریبانم پنهان کرده بودم.
فرو گفت عقلم به گوش ضمیرکه از جامه بیرون روم همچو سیر
هوش مصنوعی: عقل من به دل گفت که باید از این وضعیت رهایی یابم و مانند سیر که از پوستش خارج میشود، آزاد شوم.
نه خصمی که با او برآیی به داوبگرداندت گرد گیتی به گاو
هوش مصنوعی: اگر با کسی به دشمنی برخواهی، به خداوند اعتماد کن، زیرا در این دنیا، سرنوشت تو را همچون چرخش زمین بر خواهد گرداند، چه بر تو و چه بر دیگری.
برهنه دوان رفتم از پیش زنکه در دست او جامه بهتر که من
هوش مصنوعی: از نزد زن به سرعت خارج شدم، چرا که در دست او لباس بهتری نسبت به من بود.
پس از مدتی کرد بر من گذارکه میدانیم؟ گفتمش زینهار!
هوش مصنوعی: بعد از مدتی به من سر زد و سؤالی کرد. گفتم مواظب باش!
که من توبه کردم به دست تو برکه گرد فضولی نگردم دگر
هوش مصنوعی: من به خاطر تو توبه کردهام و دیگر نمیخواهم که در پیش تو فضولی کنم.
کسی را نیاید چنین کار پیشکه عاقل نشیند پس کار خویش
هوش مصنوعی: هیچ کس نمیتواند کاری را بهراحتی انجام دهد که عاقل به آن فکر کند و در نهایت خود را بهجای او بگذارد.
از آن شنعت این پند برداشتمدگر دیده نادیده انگاشتم
هوش مصنوعی: از سخن تو این نکته را فهمیدم که دیگر به چیزهایی که نمیبینم، اهمیت نگذارم.
زبان در کش ار عقل داری و هوشچو سعدی سخن گوی ور نه خموش
هوش مصنوعی: اگر زبانی چون سعدی داری و میتوانی با عقل و هوش صحبت کنی، پس حرف بزن، وگرنه سکوت کن.