بخش ۸ - حکایت
دو نفر به جایی رسیدند که دعوا شده بود. یکی از آنها کنار ایستاد و دیگری که خواست میانجیگری کند سرش شکست. در ادامه شیخ خواننده را به خویشتنداری و دخالت نکردن در اموری که به او مربوط نیست دعوت میکند.
دو کس گرد دیدند و آشوب و جنگپراکنده نعلین و پرنده سنگ
دو کس (بهجایی رسیدند) و دیدند که گرد و غبار جنگ برخاسته و کفشها به کناری انداخته شده بود و سنگ از هر سو پرّان.
یکی فتنه دید از طرف بر شکستیکی در میان آمد و سر شکست
یکی از آندو شخص فتنه دید و بهکنار ایستاد اما دیگری به میانجیگری بهمیان جنگ رفت و سرش شکست.
کسی خوشتر از خویشتن دار نیستکه با خوب و زشت کسش کار نیست
کسی خوشتر و خوشحالتر از آدم خویشتندار نیست؛ آنکه با خوب و زشت دیگران کاری ندارد.
تو را دیده در سر نهادند و گوشدهان جای گفتار و دل جای هوش
هوش مصنوعی: تو را در نظر نگه داشتند و به جای گفتن، گوش به دهان سپردند و دل را جای عقل قرار دادند.
مگر باز دانی نشیب از فرازنگویی که این کوته است، آن دراز
تا شاید بلندی و پستی را ببینی و بشناسی اما یکی را کوتاه و دیگری را دراز نخوانی.