بخش ۱۸ - حکایت دزد و سیستانی
این شعر حکایت دزدی شبرو است که به شهری میرسد و در آنجا یک بقال او را فریب میدهد. دزد از اینکه بعضی از مردم در روز روشن دزدی میکنند فغان سر میدهد و از خدا میخواهد که از مجازات دزدان چشمپوشی کند زیرا دزدان واقعی کسان دیگری هستند.
شنیدم که دزدی درآمد ز دشتبه دروازهٔ سیستان برگذشت
شنیدهام که دزدی از دشت و صحرا به دروازهٔ شهر سیستان رسید. (سیستان منظور شهری است که در قدیم «زَرَنگ» نیز خوانده میشده است، امروزه زَرَنج نامیده میشود.)
بدزدید بقال از او نیم دانگبرآورد دزد سیهکار بانگ:
بقالی (در معامله) نیمدانگ از او دزدید؛ آن دزد خطاکار فریاد برآورد:
خدایا تو شبرو به آتش مسوزکه ره میزند سیستانی بهروز
خدایا، تو دزدان شبرو را مجازات مکن و مسوزان، این بقال سیستانی در روز روشن دزدی میکند.