بخش ۲۶ - حکایت
هوش مصنوعی: در این متن، راوی داستانی را از یک سفر نقل میکند. او شنیده که یک تاجر غلامی خریده است و در پی خرید سیب زیبایی میافتد که دل او را میرباید. داستان وضعیتهای مختلف را توصیف میکند و اشارهای به دلمشغولیها و آرزوهای انسانی دارد. همچنین، در سفر به کوهستانی برمیخورد و از دوستش درباره نام قله سوال میکند، که او به تنگتری از ترکها اشاره میکند و به این ترتیب، نارضایتی و احساس دشمنی را ابراز میکند. بحثهای فلسفی و اجتماعی نیز در بطن متن وجود دارد که به تفاوتهای اجتماعی و مشکلات زندگی اشاره دارد. در نهایت، این متن به نوعی انتقاد از زندگیهای سطحی و ریاکاریهای اجتماعی است.
در این شهر باری به سمعم رسیدکه بازارگانی غلامی خرید
هوش مصنوعی: در این شهر خبری به گوشم رسید که یک تاجر، یک برده را خرید.
شبانگه مگر دست بردش به سیبکه سیمین زنخ بود و خاطر فریب
هوش مصنوعی: شاید در شب او دست به سیب بزند که زنخدانش مانند نقره است و دل را به فریب میآورد.
پریچهره هرچ اوفتادش به دستیکی در سر و مغز خواجه شکست
هوش مصنوعی: هرچه زیبای دلربا به دستش افتاد، به یک جلوه زیبا در دل و ذهن خواجه تاثیر گذاشت.
نه هر جا که بینی خطی دل فریبتوانی طمع کردنش در کتیب
هوش مصنوعی: هر جا که خطی زیبا و دلنشین ببینی، نمیتوانی به راحتی از آن انتظار داشته باشی که بتوانی آن را به دست آورده و به خودت جلب کنی.
گوا کرد بر خود خدای و رسولکه دیگر نگردم به گرد فضول
هوش مصنوعی: خدا و پیامبر را شاهد میگیرم و تصمیم گرفتهام که دیگر به بیخود بودن و حرفهای بیمزه توجه نکنم.
رحیل آمدش هم در آن هفته پیشدل افگار و سر بسته و روی ریش
هوش مصنوعی: نزدیک شدن رحیل در آن هفتهای که دل پر از غم و اندوه و چهرهای غمگین داشت.
چو بیرون شد از کازرون یک دو میلبه پیش آمدش سنگلاخی مهیل
هوش مصنوعی: وقتی از کازرون بیرون رفت، کمی جلوتر به دشت سنگلاخی و ناهمواری رسید.
بپرسید کاین قله را نام چیست؟که بسیار بیند عجب هر که زیست
هوش مصنوعی: از کسی پرسیدند که این قله را چه نامیدند؟ زیرا هر کسی که زندگی کرده است، به شگفتی خواهد رسید.
چنین گفتش از کاروان همدمیمگر تنگ ترکان ندانی همی
هوش مصنوعی: او به یکی از همسفران گفت: آیا تو نمیدانی که در دل تنگتر از ما ترکها چه میگذرد؟
برنجید چون تنگ ترکان شنیدتو گفتی که دیدار دشمن بدید
هوش مصنوعی: ناراحت نشوید که از شرق، خبرهایی ناخوشایند میرسد؛ شما فکر کردید که دیدن دشمن، بدی را به همراه دارد.
سیه را یکی بانگ برداشت سختکه دیگر مران خر بینداز رخت
هوش مصنوعی: یکی از بیخودیها با صدایی بلند به دیگران هشدار داد که دیگر به این سیاهپوشان نزدیک نشوید و آنها را ترک کنید.
نه عقل است و نه معرفت یک جوماگر من دگر تنگ ترکان روم
هوش مصنوعی: نه خرد و دانشی دارم که توانا باشم و نه درکی عمیق. به همین خاطر اگر به قید و بند دیگری بروم، چارهای جز تن دادن به آن ندارم.
در شهوت نفس کافر ببندوگر عاشقی لت خور و سر ببند
هوش مصنوعی: اگر در پی لذت و شهوت نفس هستی، خود را از محبت و ایمان دور کن. اما اگر عاشق هستی، با مشکلات و دردها کنار بیا و سر به زیر باش.
چو مر بندهای را همی پروریبه هیبت بر آرش کز او برخوری
هوش مصنوعی: وقتی که برای شخصی به زیبایی و با عظمت خاصی تربیت میکنی، از او بهرهوری کن.
وگر سیدش لب به دندان گزددماغ خداوندگاری پزد
هوش مصنوعی: اگر کسی به خاطر تحقیر و ناتوانی خود زبان به کنایه بگشاید، به زودی مقام و ارجمندی خداوند را بشناساند.
غلام آبکش باید و خشت زنبود بندهٔ نازنین مشت زن
هوش مصنوعی: بخشیده شده به کارگرانی که مسئولیت حمل آب و همچنین کسانی که در ساخت و ساز با آجر کار میکنند، باید به احترام و محبت به شخصی که مهربان و عزیز است، خدمت کنند.
گروهی نشینند با خوش پسرکه ما پاکبازیم و صاحب نظر
عدهای با پسران نابالغ و زیبا روی نشست و برخاست میکنند و چون ایشان را به سبب این امر ملامت کنند ایشان گویند ما انسانهایی هستبم که به درجهای از معرفت رسیدهایم که مرادمان ازین همنشینی با شاهدان و امردان خوبرو هواهای نفسانی نیست و ما از این تهمت بری هستیم( شاهد بازی)
ز من پرس فرسودهٔ روزگارکه بر سفره حسرت خورد روزهدار
در این مورد (رجوع به معنی بیت بالا) از من که کارآزموده و جهان دیده هستم و عمر خویش را در فراز و نشیب روزگار گذرانده و این مطالب را دانسته (که این افراد نه از روی ادعای مشاهده جمال الهی که به سبب هواهای نفسانی است) که مثال این افراد مانند روزهداری است که بر سر سفرهای نشسته اما به سبب روزهداری نمیتواند از آن سفره طعامی بخورد و نصیبش حسرت است (یاد آور این مثال است که گربه دسترسی به گوست ندارد و الا از بوی آن شکایت نمیکرد)
از آن تخم خرما خورد گوسپندکه قفل است بر تنگ خرما و بند
گوسفند از این جهت هسته خرما میخورد که بار خرما بستهبندی بسیار محکمی دارد و آن قفل و بسته است (و الا اگر به خرما دسترسی داشت که هسته آن را نمیخورد و این شاهد مثلی است برای بیت پیشین)
سر گاو عصار از آن در که استکه از کنجدش ریسمان کوته است
این بیت هم از نظر معنی دقیقاً مشابه بالایی است منتها با مثالی دیگر که گاوی که در عصاری کار میکند(جایی که از دانههای روغنی، روغن تهیه میکنند و قدیما گاو سنگی را که مانند آسیا برای این منظور استفاده میکنند را میچرخانده و برای آنکه بری غذا حواسش پرت نشود کیسه کاهی به گردنش میانداختند یا در مسیرش کاه که غذای اوست میریختند تا برای غذا حواسش معطوف جای دیگری نشود و آن گاو نه آنکه نخواهد کنجد بخورد (آن محل معمولا برای گرفتن روغن از کنجد استفاده میشده) بلکه ریسمانی که در گردنش بسته شده مانع آن میشود وگرنه او دوست دارد که کنجد بخورد ولی آن طنابی که او را به آن بستهاند مانع میشود نه آنکه او نخواهد.