بخش ۸ - حکایت
دزدی را شحنه (پلیس) دستگیر کرده و بهزندان افکنده بود؛ در تاریکی شب صدای کسی را از بیرون میشنود که از فقر و تنگدستی شکایت میکند. آن شخص زندانی بهاو میگوید برو خدا را شکر کن که شحنه تو را زندانینکردهاست. این حکایت درباره مثبتاندیشی و شکرگزاری از داشتهها و نعمتهاییست که آدمی معمولا آنها را نمیبیند.
یکی را عسس دست بر بسته بودهمه شب پریشان و دلخسته بود
عسس (شحنه) یکی را دستگیر کردهبود؛ آنشخص تمام شب، آشفته و غمگین بود.
به گوش آمدش در شب تیره رنگکه شخصی همی نالد از دست تنگ
از دل تاریکی صدای کسی را شنید که از تنگدستی و ناداشتی شکایت میکرد.
شنید این سخن دزد مغلول و گفتز بیچارگی چند نالی؟ بخفت
دزد زنجیرشده این را شنید و گفت: چرا از بیچارگی خود مینالی؟ (غمگین مباش و) برو بخواب. (مغلول یعنی زنجیرشده)
برو شکر یزدان کن ای تنگدستکه دستت عسس تنگ بر هم نبست
برو خدا را شکر کن ای تنگدست که شحنه تو را زنجیر نکردهاست.
مکن ناله از بینوایی بسیچو بینی ز خود بینواتر کسی
از بینوایی و ناداری شکایت مکن، وقتی که از تو بینواتر و بیچارهتر هم هست.