تناجی
سعدی شیرازی

بخش ۱۷ - حکایت

یکی متفق بود بر منکریگذر کرد بر وی نکو محضری
نشست از خجالت عرق کرده رویکه آیا! خجل گشتم از شیخ کوی!
شنید این سخن پیر روشن روانبر او بر بشورید و گفت ای جوان
نیاید همی شرمت از خویشتنکه حق حاضر و شرم داری ز من؟
نیاسایی از جانب هیچ کسبرو جانب حق نگه دار و بس
چنان شرم دار از خداوند خویشکه شرمت ز بیگانگان است و خویش