تناجی
سعدی شیرازی

غزل شمارهٔ ۲۸

وقت آن است که ضعف آید و نیرو برودقدرت از منطق شیرین سخنگو برود
ناگهی باد خزان آید و این رونق و آبکه تو می‌بینی از این گلبن خوشبو برود
پایم از قُوّت رفتار فرو خواهد ماندخنک آن کس که حذر گیرد و نیکو برود
تا به روزی که به جوی شده باز آید آبیعلم‌الله که اگر گریه کنم جو برود
من و فردوس بدین نقد بضاعت که مراستاهرمن را که گذارد که به مینو برود؟
سعیم این است که در آتش اندیشه چو عودخویشتن سوخته‌ام تا به جهان بو برود
همه سرمایهٔ سعدی سخن شیرین بودوین از او ماند؛ ندانم که چه با او برود