حکایت شمارهٔ ۱۱
هوش مصنوعی: در بغداد درویشی مستجاب الدعوة وجود داشت که حجاج یوسف او را به حضور خواست. حجاج از او خواست دعای خوبی برایش کند. درویش دعا کرد که جان حجاج گرفته شود. حجاج از او پرسید که این چه دعای خیری است، و درویش پاسخ داد که این دعا برای او و همه مسلمانان خوب است. سپس در پیامی هشدارآمیز به حجاج گفت که قدرت و سلطنتش بیفایده است اگر به مردم آزار برساند و بهتر است به جای خودخواهی، در راستای بهبود حال مردم تلاش کند.
درویشی مُسْتَجابالدَّعوة در بغداد پدید آمد. حَجّاجِ یوسف را خبر کردند. بخواندش و گفت: دعایِ خیری بر من بکن. گفت: خدایا! جانش بستان. گفت: از بهرِ خدای این چه دعاست؟ گفت: این دعایِ خیر است تو را و جملهْ مسلمانان را.
درویشی که دعایش مستجاب میشود در بغداد پیدا شد و به آنجا رسید. به حجاج یوسف (حجاج پسر یوسف، از والیان زمان خود که به بیدادگری معروف بود و حتی خانهٔ خدا را هم با منجنیق ویران کرده است) از او خبر دادند، او را به سمت خود فراخواند و به او گفت: «دعای خیری برای من کن.» درویش در پاسخ گفت: «خدایا! جان او را بگیر.» حجاج گفت: « محض رضای خدا! این چه دعای خیری است؟!» درویش پاسخ داد: «این اتفاقاً دعای خیری برای توست و همهٔ مسلمانان.»
ای زبردستِ زیردستآزار گرم تا کی بماند این بازار؟
ای شخصِ بالادستی که زیر دستان خود را آزار میدهی، فکر میکنی این وضعیت تا کی ادامه خواهد داشت؟
به چه کار آیدت جهانداری؟مردنت بِهْ که مردمآزاری
پادشاهی و نگاهبانی گیتی بهکار تو نمیآید و مردنت بهتر است. چونکه مردمآزاری (یا اگر یای انتهای آزاری را در معنای فعلِ هستن فرض کنیم، مردنت بهتر است تا اینکه به مردم آزار برسانی).