حکایت شمارهٔ ۶
زاهدی به مهمانی پادشاه رفت و در زمان صرف غذا کمتر از حد معمول خورد تا ارادت خود را نشان دهد. وقتی که به نماز پرداخت، بیش از حد معمول نماز خواند تا دیگران او را صالح و با تقوا تصور کنند. وقتی به سرای خود بازگشت، از اهل خانه خواست تا او را غذا بیاورند. پسرش که جوانی با فراست بود از او پرسید: مگر در مجلس سلطان چیزی نخوردی؟ پدر گفت: در حضور پادشاه خوراک خوبی نخوردم. پسر جواب داد: پس قضای نماز را هم بخوان که نمازت نیز فایدهای نداشته است. به این ترتیب، شاعر به نقصان و عیبهای خودباوری انسانها اشاره میکند و هشدار میدهد که برای چیزهای ظاهری و موقتی نباید مغرور شد، زیرا در روزهای سخت و درماندگی، فقط حقایق واقعی اهمیت دارند.
زاهدی مهمان پادشاهی بود. چون به طعام بنشستند، کمتر از آن خورد که ارادتِ او بود و چون به نماز برخاستند، بیش از آن کرد که عادت او، تا ظنِّ صَلاحیت در حق او زیادت کنند.
هوش مصنوعی: زاهدی به میهمانی پادشاه دعوت شده بود. هنگامی که برای خوردن غذا نشسته بودند، نسبت به محبت و ارادتی که به پادشاه داشت، کمتر از میزان معمول خورد. اما وقتی که برای نماز برخاستند، بیشتر از آنچه که معمولش بود، نماز خواند تا دیگران فکر کنند او شخصیت خوبی دارد.
ترسم نرسی به کعبه، ای اعرابی کاین ره که تو میروی به ترکستان است
ای تازیِ صحرانشین بیگمان تو به خانهٔ خدا راه نخواهی برد، چه این راهی که تو در پیش گرفتهای به ترکستان میرسد نه به کعبه.
چون به مُقام خویش آمد، سفره خواست تا تَناوُلی کند. پسری صاحبِ فراست داشت. گفت: ای پدر! باری به مجلس سلطان در، طعام نخوردی؟ گفت: در نظر ایشان چیزی نخوردم که به کار آید. گفت: نماز را هم قضا کن که چیزی نکردی که به کار آید.
هنگامی که به خانهاش رسید درخواست غذا کرد. پسر زیرکش به او گفت: ای پدر مگر در دعوتی پادشاه چیزی نخوردی؟ گفت: جلوی ایشان چیزی نخوردم تا بعداً به سودم باشه. پسر هم گفت: پاشو نمازتم دوباره بخون که کار مفیدی انجام ندادی.
ای هنرها گرفته بر کفِ دست عیبها بر گرفته زیرِ بغل
ای که اندک خوبی و فضیلت خویشتن را آشکار کرده و زشتی و نقص بسیارت را در پرده نهفتهای؛
تا چه خواهی خریدن ای مغرورروزِ درماندگی به سیمِ دغل
نمیدانم ای فریفتهٔ نادان که در روز بیچارگی که پرده از معایبت فرو افتد با این نقرهٔ ناخالص (تقلبی) در بازار آن جهان چه میتوانی بخری. (یعنی یقین دارم که تهیدست بر میگردی)