حکایت شمارهٔ ۱۳
یک پارسایی را دیدم که در کنار دریا زخم پلنگی داشت و با هیچ دارویی درمان نمیشد. مدتها در رنج بود ولی دائماً شکر خدا میگفت. وقتی از او پرسیدند که چرا شکر میکنی، گفت که شکر میکند به خاطر اینکه به مصیبتی دچار شده و نه به معصیتی. او میگوید اگر یار عزیزش به او زخمی بزند یا او را به کشتن دهد نگران جانش نیست و غمی از زخم یار ندارد. بلکه غمش از این است که چه کرده که محبوبش دلآزرده شده.
پارسایی را دیدم بر کنارِ دریا که زخمِ پلنگ داشت و به هیچ دارو بِه نمیشد.
هوش مصنوعی: یک فرد پارسا را دیدم که در کنار دریا نشسته بود و زخمی به شکل پلنگ داشت که هیچ دارویی نتوانست آن را درمان کند.
مدّتها در آن رنجور بود و شکر خدای، عَزَّوَجَّلَ، عَلَیالدَّوام گفتی. پرسیدندش که شکر چه میگویی؟ گفت: شکر آن که به مصیبتی گرفتارم نه به معصیتی.
هوش مصنوعی: مدت زیادی بیمار بود و همیشه شکر خدا را میکرد. وقتی از او پرسیدند که دلیل شکرگزاریاش چیست، پاسخ داد که شکر این را میکند که در مصیبت و سختی قرار دارد، نه در گناه و معصیت.
گر مرا زار به کشتن دهد آن یارِ عزیز تا نگویی که در آن دم غمِ جانم باشد
اگر معشوق مرا به سختی بکشد، زنهار، ای ملامتگر نگویی که مرا بیمِ جان است!
گویم: از بندهٔ مسکین چه گنه صادر شد کاو دل آزرده شد از من؟ غمِ آنم باشد
زیرا من در دمِ شهادت به یار خود میگویم: از این غلامِ ناتوان چه گناهی پدید آمد که از وی بیازردی؟ بازگوی که من در اندیشهٔ آن باشم.