حکایت شمارهٔ ۱۲
هوش مصنوعی: شبی در بیابان مکه از بیخوابی خسته شدم و به شتربان گفتم که مرا تنها بگذارد. احساس کردم که جسم لاغرم تحت فشار است و دیگر تحمل ادامه مسیر را ندارم. شتربان به من گفت که اگر به سمت حرم بروی، نجات مییابی و اگر بمانی، خواه ناخواه خواهی مرد. او پیشنهاد داد که در زیر سایه درختان در بیابان بخوابم، اما هشدار داد که باید با جان خود وداع کنم.
شبی در بیابانِ مکّه از بیخوابی پایِ رفتنم نماند؛ سر بنهادم و شتربان را گفتم: دست از من بدار.
یک شب در مسیر کاروان مکه به خاطر بیخوابی نتوانستم ادامه بدهم و به زمین نشستم و به رییس کاروان گفتم: برید و مرا تنها بگذارید.
پایِ مسکینْ پیاده چند رود؟کز تحمّل ستوه شد بُختی
پایِ بیچارهٔ درمانده در راهی که از کشیدنِ بارِ دشواریِ آن شترِ نیرومند هم ناتوان میشود، چه اندازه میتواند پیاده برود؟
تا شود جسمِ فربهی لاغر لاغری مرده باشد از سختی
چنان که اگر بر دو نفر یکی قوی و یکی ضعیف تنگ گیرند تا قوی لاغر شود، ضعیف از نزاری بمیرد.
گفت: ای برادر! حرم در پیش است و حرامیّ در پس؛ اگر رفتی بُردی، وگر خفتی، مُردی.
ساربان گفت: ای برادر، خانهٔ کعبه برابرِ توست و رهزن در پی. اگر ره بسپری کامِ دل بری و اگر به خواب فروی رَوی به ناکام جان سپاری.
خوش است زیرِ مُغیلان به راه بادیه خُفت شبِ رَحیل. ولی ترکِ جان بباید گفت
آرامیدن در شبانگاهِ کوچ در زیر درختِ خارِ بیابان خوب و دلپذیر است ولی مسافر بر سرِ این خواب از کاروان باز میماند و ناگزیر جان میسپارد.